|
و خدایی که در این نزدیکی ست
|
||
|
اعتقاد داریم خدا خیلی نزدیک تر از هر نزدیکیه... |
نوشتن از تو سخت است ولی اگر بنا بر نوشتن باشد چه چیزی می توان نوشت که گویای حقایقی از تو باشد؟؟؟درد را از هر طرف که بنویسی درد است...
یا علی
چه ظالمند آنانکه تو را خدا می خوانند که به راستی نه خدا را شناخته اند نه تو را.
یا علی
چه ناشکیبایند آنانکه شیعه را تنها در حب تو خلاصه کرده اند و شرط ورود به بهشت را در دوست داشتن تو توصیف کرده اند حال آنکه شیعه یعنی طغیان علیه ظلم و فریاد برآوردن علیه ناراستی ها.
دوست داشتن تو شرط لازم رستگاریست اما شرط کافی نیست.
چه ظالمند آنانکه دوست داشتن تو را در ارادت کلامی و زبانی خلاصه کرده اند حال آنکه...
یا علی
چه گمراهند آنانکه تو را به واسطه ی قدرت ماورائی ات شناخته اند حال آنکه تو بر دیگران آنقدر برتری داری که نیاز به معجزه نداشته باشی.
تو بلندترین قله ی اسلامی و بلندترین قله همیشه بلندترین قله می ماند حتی اگر سقیفه نشینان بر بلندی قله ی دیگری مهر تایید بزنند و مردم نیز بلندی ات را فریاد نکنند.
حرف حق همیشه تلخ است و تو تلخی آن را به کام ناحقان چشاندی و ناروا نیست که به تازیانه ی کینه بر پیکرت بنوازند.
یا علی
چه بی شرمند آنانکه به نام عدالت علوی ظلمی اموی بر مردم عرضه می دارند و چه بی معرفتند مردمی که توان تشخیص ندارند.
یا علی
به راستی که تو مظلوم ترین مرد تاریخی:مظلومی از آن جهت که نمی شناسندت و ادعای معرفت می کنند.
تو و خاندانت آنقدر مظلومید که روزی دست بیعت با شما می دهند و روزی خانه ات را آتش می زنند و همان ها برای بیعت گرفتن از تو هجوم می آورند و همان ها خروج می کنند و محراب خونین می کنند و همان کودکانی که شیر بر بسترت آوردند آب بر خاندانت حرام می کنند و تاریخ مدام تکرار می شود...
یا علی
سال هاست که رکن یمانی بر حجر طعنه می زند و سال هاست بت پرستان تاریخ نام تو را که می شنوند...
یا علی
چه بی خرد و ذلیل و ظالمند انانکه نام تو را وسیله ی نان خود کرده اند.
یا علی
تو خدا نیستی اما خدایی ترینی و فقط می توان گفت:
یا علی ذاتت ثبوت قل هو الله احد

چه غریب است حکایت این تنهاترین سردار
دست به قلم که می شوی نمی دانی از چه بنویسی
از شجاعتش،از مظلومیتش،از تدبیرش،از غربتش،از جهل مردم به حقش
به این می اندیشیدم که چه چیز باعث شده که اینقدر در دین و مذهبمان ،در زندگیمان،در روزهای دلتنگیمان حتی نبینیمش.
البته این کمرنگ بودن مشکل ماست،حقارت ماست،بدبختی ماست
تابستان امسال یک کتاب در باره ی زندگیش خواندم.
نه مثل همه ی کتاب های مذهبی این روزهای بازار
تحلیلی سیاسی کرده بود از زندگانی کسی که حقیقتا تنهاترین سردار است.
این روزها نمی دانم چرا همه ی تقصیرها را به گردن تشیع صفوی می اندازم!!!
به قول شریعتی تشیع صفوی کاری کرد که هم دین باشد هم کارکرد نداشته باشد
هم نام عاشورا و شور حسینی زنده باشد و هم شعور حسینی نباشد
هم حسن بن علی و داستان صلحش باشد و هم اثری بر وجدان ها و ذهن ها نداشته باشد
برای درک غربتش لازم نیست بقیع رفته باشید
غربت او را همینجا می توان حس کرد
در جشن میلادش،در سالروز تولدش
السلام علیک یا معز المسلمین
اگر چه هنوز هم مطمئن نیستم بتوانم چراغ این کلبه را به صورت دائم و بی وقفه روشن نگه دارم اما این مستی نیمه شب مانع از ننوشتن و قلم شکستن شده.
مستی از چیزی که روزها به آن فکر می کردم و جوابم را چه ساده و چه واضح یافتم.
چند روز پیش باز خوانی یکی از آثار شهید مطهری با نام "بررسی اجمالی نهضت های اسلامی در صد سال اخیر"را در دستور کار خود قرار داده بودم.
در فرازهایی از این کتاب به نکاتی برخوردم که تا روزها در مستی خواندن آن غوطه ور ماندم و هنوز هم که به آن فکر می کنم دچار همان حس می شوم.
ایشان کار را با طرح یک سوال آغاز می کنند و می پرسند:
چرا با اینکه در جهان تسنن سخن از اصلاح و مبارزه بیشتر به میان آمده ، علمای اهل تسنن کمترتوانسته اند نهضتی را رهبری کنند و بر عکس روحانیت شیعه با اینکه انقلاب های عظیمی به پا کرده کمتر حاضر شده در پاره دردها بیاندیشد و فکر اصلاحی ارائه دهد؟؟؟
ایشان در مورد اینکه چرا روحانیت شیعه کمتر به اصلاحات فکر کرده اند مشکل را از سازمان روحانیت در شیعه می داند که بحث بنده فعلا در مورد آن نیست.
آنچه که باعث مستی من شد پاسخ ایشان در مورد نهضت های انقلابی و موفق تر بودن روحانیت شیعه در سازمان دهی و هدایت آن است.
شهید مطهری می گوید:
نظام روحانیت سنی به گونه ای است که او را کم و بیش به صورت بازیچه ای در دست حکام در آورده است.روحانیت سنی یک روحانیت وابسته است.روحانیت وابسته قادر نیست علیه آن قدرتی که وابسته به آن است قد علم کند و توده ی مردم را به دنبال خود بکشاند.
اما روحانیت شیعه در ذات خود یک نهاد مستقل است.از نظر روحی به خدا متکی بوده و از نظر اجتماعی به قدرت مردم.
و لهذا در طول تاریخ به صورت یک قدرت رقیب در مقابل زورمندان تاریخ ظاهر شده است.روحانیت شیعه از دستگاه حاکمه مستقل بوده و استعداد انقلابی شدن را دارد.
*************************
توجه کنید که این جملات را ایشان حدود ۳۰سال پیش به زبان آورده اند و ای کاش اکنون بودند و می شد نظر ایشان را راجع به نهاد روحانیت شیعه در ایران پرسید.
نا خودآگاه به یاد شریعتی می افتم آنجا که بین تشیع علوی و تشیع صفوی تمایز قائل می شد.
این روزها عجیب دارم متقاعد می شوم که تاریخ دائما در حال تکرار است.
جلال را سال هاست که می شناسم.
اگر اشتباه نکنم اولین بار که داستانی از او خواندم مربوط به سال های دبیرستان می شد و با گلدسته ها و فلکش چه عیشی کردم.
بعد ها بیشتر داستان هایش را خواندم اما چه سود که به چشم داستان و محض سرگرمی.
۶ماهی می شود که پروژه ی جلال خوانی را شروع کرده ام و لذت می برم.
جلال را جامعه شناسی مسلط،معلمی دلسوز،داستان پردازی توانا،وطن پرستی بی بدیل،دانشمندی با سواد و بالاخره مسلمانی با معرفت یافتم.
ن والقلمش را با گریه خواندم و با سرگذشت کندوهایش زندگی کردم.
زن زیادی اش را درک کردم و از رنجی که می بریمش را بلعیدم.سه تارش را،نفرین زمین،مدیر مدرسه و...
تمام اینها یک طرف،خسی در میقات یک طرف.
خسی در میقات داستان انسانی ست که به حج و مکه و اسلام با نگاهی دیگر نکریسته و چه زیبا خدا را درک کرده.
وقتی که انسان های اطرافش را توصیف می کند احساس غربت نمی کنی و حس می کنی که سال ها در کنار همین ها زیسته ای.
برداشت عوامانه ی مسلمانان را از دین چه زیبا توصیف کرده و وقتی نظر خود را می گوید به عمق معرفتش پی می بری.
جلال را دوست دارم زیرا از اسلام میراثی به شک رسید و به انکار رفت و دوباره راه هدایت را یافت.
مسلمان شد ولی نه در ظاهر که در حقیقت دین و خدا محو شد و خود را خسی دید در میقات پروردگاری که به اعتقاد او در همه جا هست و برای دیدنش لازم نیست رنج سفر به کعبه را بر جان خرید.
به هر حال خواندن کتاب هایش را توصیه می کنم خصوصا خسی در میقات را.
اشاعره بر این باورند هر کاری که خدا انجام دهد از ناحیه ی عدل اوست و مثلا اگر روز قیامت بدکاران را به بهشت برد و نیکان را جهنم پاداش داد بر او ایرادی وارد نیست.
معتزله می گوید چون خدا عادل است بنابراین کاری نخواهد کرد که با عدل او منافات داشته باشد و به حسن قبح ذاتی اعمال معتقدند یعنی اگر کاری بی عدالتی محسوب شود از ناحیه ی هر کس همین حالت را دارد.
اشاعره در این باب می گوید که معتزله اعمال خدا را محدود کرده و این با قدرت بی نهایت خدا ناسازگار است.
سوال من اینجاست که اگر ما واقعا به دیدگاه معتزله نزدیکیم چطور ممکن است بگوییم انسانی بر انسان های دیگر ولایت مطلقه دارد حال آنکه حتی ذات الهی هم خود را از این قید و شرط داشتن در حکومت بر مردم استثنا نکرده؟؟؟
|
|