|
و خدایی که در این نزدیکی ست
|
||
|
اعتقاد داریم خدا خیلی نزدیک تر از هر نزدیکیه... |
تو این دو هفته ی گذشته دو تا کتاب و داستان یک فیلم خیلی رو من تاثیر گذاشت.
اولیش کتاب سخن ها را بشنویم نوشته شده توسط دکتر اسلامی ندوشن بود.این کتاب رو دکتر طایی خودمون بهم قرض داد و تو صیه کرد حتما یه فصلش رو بخونم.
اون فصل هم ایرانی که می شناسیم بود.دکتر طایی می گفت من این فصل رو همیشه اولین جلسه ی کلاس اقتصاد ایرانم می خونم.
دکتر ندوشن تو اون فصل میاد و سه طاغوت بزرگی که همیشه بر سرنوشت ایرانی ها تاثیر گذاشتند رو معرفی می کنه.
اولین طاغوت همون حاکمان بودند(و البته هستند).
طاغوت دوم رو موبدان زرتشتی و بعد از اسلام روحانیون دینی معرفی می کنه.
طاغوت سوم هم به اعتقاد نویسنده خود مردم هستند.
تا اینجای داستان رو داشته باشید.
کتاب دومی که هفته ی پیش از دوستم آقای شریعتی قرض گرفتم باورهای عامیانه ی مردم نوشته ی حمید رضا شعربافیان بود.تو این کتاب یه سری از اعتقادات مردم ایران رو که با زندگی شون عجین شده بررسی و ریشه یابی میکنه.بخش چهارم کتاب انحرافات دینی در میان عامه نام داره و بخش پنجم هم تعصبات مذهبی در میان عامه است.
اینجای داستان رو هم داشته باشید.
اما اون فیلمنامه ای که گفتم اسمش هست رمز داوینچی.اینو باید بگم که فیلمش هم ساخته شد و مورد مخالفت کلیسای کاتولیک قرار گرفت.
این سه قسمت یه ارتباط قشنگی به هم داره که به علت طولانی شدن پست می خوام تو پست بعدی بررسیش کنم.
تو این چند روز اگه می تونید یه خورده روش فکر کنید!!!!
اصلا خدا چیه؟کجاست؟چه جور موجودیه؟اصلا موجوده؟؟!!
اون چیزی که از خدا تو کتابای مدرسه نوشته بود خیلی موضع بالایی داشت.یعنی خیلی دورتر از اون چیزی بود که بتونه خدا باشه.
خدایی که اونجا تعریف شده یه مدیر مدبر خلاقی بود که تمام اجزاء هستی رو با یه نظم خیره کننده ای کنار هم چیده بود و چون هر مجموعه ی منظمی نیاز به یه خالق داره پس جهان با این عظمت حتما خدایی داره.
همین خدا جاهای دیگه یه موجود حسابگری معرفی شده بود که ناظر تمام اعمال ماست و دو تا فرشته گذاشته رو شونه های ما که اگه خلاف کنی برات عذاب می نویسه و اگه کار خوب بکنی حسنه.
اگه می خوایی بری بهشت باید کارای خوب بکنی و از ترس جهنم گناه نکنی.
اما من نمی دونم چرا نمی تونم خدا رو اینقدر مکانیکی قبول کنم.
نمی تونم خودم رو متقاعد کنم که برای رسیدن به حورالعین کار خیر انجام بدم و از ترس آتش سوزنده گناه نکنم.
من فکر می کنم خدا خیلی با اون چیزایی که که تو کتاب های دینی و قرآن نوشته و بالای منبرها می گن فرق می کنه.
نمی دونم.....
بعدا مفصل تر می نویسم....
خيلي با خودم فكر كردم به عنوان اولين پست چي بنويسم كه به اسم وبلاگ بخوره و تا حدودي هدف نويسندگان وبلاگ رو نشون بده.
خلاصه متن زير رو كه نمي دونم كار كيه انتخاب كردم.اگه فكر مي كنيد وبلاگ در خور توجهي شده به بقيه هم لينك بديد.ممنون.
گفتگو با خدا
در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم.خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟؟
من در پاسخ گفتم:اگر وقت داريد
.
خدا خنديد و گفت:وقت من بينهايت است.
پرسيدم چه چيز بشر شما را متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد كودكيشان.
اينكه آنها از كودكيشان خسته مي شوند و عجله دارند بزرگ شوند و دوباره پس از
مدتها آرزو مي كنند كودك شوند.
اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورندو بعد پولشان را از دست
مي دهند تا سلامتي شان را باز يابند.
اينكه آنها با اضطراب به آينده مي نگرند و حال خود را فراموش مي كنند بنابراين نه در
حال زندگي مي كنند و نه در آينده.
اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند
كه گويي هرگز نزيستند.
دستهاي خدا دستانم را گرفت و مدتي سكوت بين ما حاكم شد.من دوباره پرسيدم:
به عنوان يك خالق مي خواهي كدام يك از درس هاي زندگي را بندگانت
بياموزند؟؟؟
گفت:
بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد.
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه
دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آنها را التيام بخشيم.
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه به كمترين
ها نيازمند است.
بياموزند كه دو نفر مي توانند به يك نقطه خيره نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند كه كافي نيست ديگران را فقط ببخشند بلكه خود را نيز بايد ببخشند.
من با خضوع گفتم از شما به خاطر اين گفتگو ممنونم.آيا چيز ديگري هست كه
دوست داشته باشيد به بندگانتان بگوييد؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اينكه بدانند من اينجا هستم.....
هميشه....
این نوشته را تابستان گذشته حدود ۱۲ونیم شب درحالیکه در ایوان منزلمان بودم در سررسیدم نوشتم:
نیمه مرداد و مهر ایزد، آشفتگی زمان و خطوط نور و ابر، که چه لطیف در این گرما می آید و می رود.
شهاب باران و ستاره شمال، نسیم خنک شبهای تابستان و هرم دیوار که انگار از تابش آفتاب به سیاهی شب شکوه می کند.
ماه همچنان یکتاست بر پهنه شب و آب، چه نیکوست بودنش و ماندنش.
خدای آسمان و زمین حکم می راند بر نظم جهان، و تمامی این آشفتگی خود نظمی است بی سامان.
مردم به شب پناه برده اند، تا نیمه بیدارند و صبحشان خواب آلود است، نادانی همه گیر، جز بعض نیکان، رنگ فریب دنیا و دویدن های پوچ، بوی عفن می دهد این پندار.
خدای نیکی ها، باور نمی کنم کمالی کامل تر از تو را، و هرآنچه بزرگترین اغنیا بدان رسیدند را، مطلوب و غایت خویش نمی بینم، به شکوهت سوگند، آرامش زمان را و خروش باد را، از یاد و غضب تو می بینم و می جویم.
نمی خواهم سپاست کنم ولی هرگاه حرف دل بر کاغذ می نگارم، رویش وجودت را در میان حروف سیاه نوشته هایم می یابم.
من علم را می جویم و تو را می بینم،
من عشق را می پویم و تو را می فهمم،
من درد را می چشم و تو را می جویم،
من جهان را می بینم و تو را می خوانم،
من هر آنچه کنم تو دانی و هر آنچه دارم از توست...
20 مرداد 84
محمدرضا نیک خواه
|
|