|
و خدایی که در این نزدیکی ست
|
||
|
اعتقاد داریم خدا خیلی نزدیک تر از هر نزدیکیه... |
قافله ای به راه می افتد و تو که اولین مسافر قافله بودی آخرین بازمانده اش می شوی.
خدا این روزها چه سخت محکت می زند و تو روز به روز به پائین بودن عیار ایمانت پی می بری وبه نا خالصی های طلای وجودت آگاه می شوی.
خدا این روزها با به ظاهرضعیف ترین نیروهایش سنجه ات می کند .تویی که خدا را هم ایستاده می پرستیدی.
چه حکمتی ست؟؟؟سالی در مبعث به سوی دیار وحی شتافتی و سالی در مبعث از رفتن به دیار حافظان وحی باز می دارندت.
ولی بالاخره باید می شکستی.گریه کن آرام می شوی."حیف هر خواستنی عین توانایی نیست".
شاید عطش نداشتی.شاید زائر حقیقی نبودی شاید...
کوهی از شاید ها را مرور کن این روزها.
این روز ها فرصت خوبی ست برای تفکر کردن.
کمی فکرکن به خودت و به گذشته ای که داشتی و شاید به آینده ای که خیلی ها درخشان می دانندش...
امتحانت می کنند.مطمئن باش.و تو خود بهتر از هر کسی راه برون رفت از این بحران ها را بلدی.
باز هم خودت را غرق کن.غرق شو در کارآنقدر که حتی فرصت فکر کردنش را هم نداشته باشتی.
و ایمانت را محکم کن به خدایت.خدایی که همین نزدیکی هاست.
طلبیده نشده بودی و دلخوش باش به اینکه روزی تو را هم بپذیرند.
دیر نیست.و باز هم مثل همیشه با خودت این شعر را زمزمه کن:
من از خرما به سلمان دادن این قوم دانستم
که بعد از چند صد سال عاشقی یک لحظه شیرین است

روز مزه کردن،روزی بود که انسان از چشیدن مواد مختلف،طعم های مختلف،طعم های گوناگون را شناخت.
تلخی،شوری،شیرینی و ترشی.
اما خوب ترین مزه ها را نفهمید و آن ملسی بود.
و آیا انسان از آنچه که می خورد لذت می برد؟
از سه وعده غذا خوردن در روز کیفی اصل می شد؟
روز هفتم
انسان مستقل شد
اما در این روز یک حس در درون آدمی قرار داده شد،
حس گمشده داشتن
و اینگونه است که انسان ها در تمام عمر خود دنبال آن گمشده می گردند.

خانم، لطفا چادر سر کنید
این جمله را کسانی که با مانتو می خواهند وارد حرم حضرت معصومه بشوند با آن مواجه می شوند این جمله برای یک سری از افراد به سرعت هضم می شود و برای بعضی ها گران تمام می شود به هر حال هر دو گروه این جمله را قبول می کنند چون دوست ندارند زیارتی که برای آن به قم آمده اند را از دست بدهند
.اگر به قم سفر کرده باشید متوجه می شوید که گروه های مختلفی از مردم وارد این شهر می شوند تا به زیارت بروند در صحن حرم افراد زیادی را می توانید ببینید ولی من از همه این افراد یک گروه را انتحاب کرده ام افرادی را با مانتو می توانید در حرم مشاهده کنید!تعجب نکنید آن ها ایرانی نیستند بلکه عرب هایی هستند که برای زیارت آمده اند .
آن ها خواهرهای مسلمان ما هستند ولی این سوال مطرح می شود که چرا آن ها می توانند چادر سر نکنند و گرمای قم کمتر آن ها را اذیت کند.
جواب های گوناگونی را می توانید در ذهن خود بیاورید به عنوان مثال می توانید می توانید بگویید که آن ها توریسم هستند ولی این پاسخ غلط است زیرا توریست های کشورهای دیگر باید چادر داشته باشند من این سوال را از مسئولین حرم پرسیده ام و آن ها این جواب را داده اند"چون حجاب آن ها کامل است"
از قدیم اینجوری که من شنیده ام در قم چادر به عنوان حجاب کامل شناخته شده است و این باور در فرهنگ مردم قم است که زن خوب برابر است با حجاب خوب و حجاب خوب برابر است با چادر سر کردن.من به غلط یا درست بودن این فرهنگ کاری ندارم و فرهنگ یک جامعه را نمی توان در یک دوره خاص عوض کرد.
سوال من در واقع این است که چرا کسانی به خود اجازه می دهند حجاب یک زن ایرانی را نادرست قلمداد کنند و حجاب زن دیگر را که خواهر دینی اوست کامل بدانند؟ و چرا حجاب را در بر گیرنده ظاهر قلمداد می کنند؟؟؟
روز استشمام بود.
اولین بویی که انسان احساس کرد بوی بهشت بود و بوی گِل،خاک نم دار.
بعد بوی دهان خود به مشامش خورد و از خود متنفر شد.
آن زمان آدامس اربیت اوکالیپتوس نبود که آدمی بوی بد دهان خود را خنثی کند.
از آنجائیکه آدم در بهار وجود یافت،بوی گل های بهاری را حس کرد
روز سوم
خدا در روز سوم گوش را به کار انداخت
تا صدا شنیده شود.
اولین صدایی که انسان شنید صدای سازها بود.
قشنگ ترین صدا،صدای نی بود،نی ای که از نیستان او افتاده بود.
شاید به همین دلیل هم صدای دلنشین و سوز داری داشت.
حالا آدم می توانست هم از زیبایی بلبل بروی درخت ها و بوته ها لذت ببرد و هم صدای ناله های دوری اش از گل را بشنود...
هم مرغ حق را ببیند و هم صدای یاحق گویانش را مستمع شود.
روز چهارم
روز چهارم خدا به انسان اجازه داد حرف بزند و انسان آنگاه می توانست صداهایی را که تا به حال شنیده بود خود از دهانش خارج کند.
تمام فرشته ها و مجردات منتظر بودند ببینند انسان اولین سخنش چیست؟!!!
و انسان اولین کلمه را گفت...
"حق" سنگینترین کلمات،سنگینتر حتی از عشق...
و چه ها می شود اگر این حق ادا شود

من هم در طی هفت روز هفتگانه آفرینش خود را می نگارم .حالا چرا هفت ؟؟ راستش خودم هم نمیدانم، یعنی علی ای حال به این شکل درآمده.
دلیل انتخاب« روز هشتم » به عنوان تیتر هم به فیلمی تحت همین نام بر می گردد؛ اسم کارگردانش یادم نیست ولی پیدا کردن آن آسان است. اگر براتون مقدور بود ببینیدش.موضوع قابل تاملی دارد.
این نوشته به روزگاری قبل بر می گردد؛ روزگاری که ما را با خدای خود کاری بود...
خوشحال میشم اگه ازتون چیزی بشنوم.
سپاس بیکران مرا بپذیرید
روز اول
در آغاز فقط کلمه بود،
و کلمه خدا بود،
خدا روز اول خود را دید چون یکتا و یگانه بود،
نمی دانست که بعد ها مخلوقش وی را الهدهایی شریک قرار می دهد.
روز دوم
خدا نعمت دیدن را به انسان عطا کرد(البته نه به کوران)،
انسان هر چه زیبایی بود را دید اما خدا را ندید،
او که خود زیبایی مطلق است.
در این روز لذت دیدن هر چه زیبایی بصری است به آدم چشانده شد.
هر فردی به زیبایی یکی از فصول است،
بهار،تابستان،پائیز و زمستان
و اگر انسان زیبایی را بپرستد هم او خدا پرست است...
نوشتن از تو سخت است ولی اگر بنا بر نوشتن باشد چه چیزی می توان نوشت که گویای حقایقی از تو باشد؟؟؟درد را از هر طرف که بنویسی درد است...
یا علی
چه ظالمند آنانکه تو را خدا می خوانند که به راستی نه خدا را شناخته اند نه تو را.
یا علی
چه ناشکیبایند آنانکه شیعه را تنها در حب تو خلاصه کرده اند و شرط ورود به بهشت را در دوست داشتن تو توصیف کرده اند حال آنکه شیعه یعنی طغیان علیه ظلم و فریاد برآوردن علیه ناراستی ها.
دوست داشتن تو شرط لازم رستگاریست اما شرط کافی نیست.
چه ظالمند آنانکه دوست داشتن تو را در ارادت کلامی و زبانی خلاصه کرده اند حال آنکه...
یا علی
چه گمراهند آنانکه تو را به واسطه ی قدرت ماورائی ات شناخته اند حال آنکه تو بر دیگران آنقدر برتری داری که نیاز به معجزه نداشته باشی.
تو بلندترین قله ی اسلامی و بلندترین قله همیشه بلندترین قله می ماند حتی اگر سقیفه نشینان بر بلندی قله ی دیگری مهر تایید بزنند و مردم نیز بلندی ات را فریاد نکنند.
حرف حق همیشه تلخ است و تو تلخی آن را به کام ناحقان چشاندی و ناروا نیست که به تازیانه ی کینه بر پیکرت بنوازند.
یا علی
چه بی شرمند آنانکه به نام عدالت علوی ظلمی اموی بر مردم عرضه می دارند و چه بی معرفتند مردمی که توان تشخیص ندارند.
یا علی
به راستی که تو مظلوم ترین مرد تاریخی:مظلومی از آن جهت که نمی شناسندت و ادعای معرفت می کنند.
تو و خاندانت آنقدر مظلومید که روزی دست بیعت با شما می دهند و روزی خانه ات را آتش می زنند و همان ها برای بیعت گرفتن از تو هجوم می آورند و همان ها خروج می کنند و محراب خونین می کنند و همان کودکانی که شیر بر بسترت آوردند آب بر خاندانت حرام می کنند و تاریخ مدام تکرار می شود...
یا علی
سال هاست که رکن یمانی بر حجر طعنه می زند و سال هاست بت پرستان تاریخ نام تو را که می شنوند...
یا علی
چه بی خرد و ذلیل و ظالمند انانکه نام تو را وسیله ی نان خود کرده اند.
یا علی
تو خدا نیستی اما خدایی ترینی و فقط می توان گفت:
یا علی ذاتت ثبوت قل هو الله احد
بسیاری پیاده شدند اما اندکی باز هم ماندند. قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:
درود بر شما راز من همین بود
آنکه مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.
وآن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید. دیگر نه مسافری بود و نه قطاری....
آنجا دیگر هر چه بود خدا بود
خدایا رجب اومد ولی دل من بیشتر گرفت.دلم گرفت وقتی دیدم یه عده،البته یه عده که نه،خیلی بیشتر از یه عده،مفاتیح گرفتن دستشونُ مثل اینکه تو ماراتن شرکت کرده باشند می خوان اعمال شب های ماه رجب رُ انجام بدن.
یه نگاه انداختم دیدم اوه کی میره اینهمه راهُ.اگه بخوایی اینا رُانجام بدی که یه صبح تا شب طول میکشه!!!دلم شکست وقتی دیدم مردم چسبیدند به متنای عربی و بدون اینکه بفهمند می خونند.
خدایا مگه خودت نگفتی ارزش یک لحظه تفکر کردن بهتر از چندین سال عبادته؟؟؟
خدایا من متنفرم از اینکه وقتی دارم یه دعایی رُ می خونم هی نگاه کنم ببینم چند صفحه مونده!!!
خدایا من از این قانون های الکی داره حالم بهم می خوره که فلان آیه رُ صدبار بگو بعد ثواب ۷۰تا حج مقبوله برات نوشته میشه.
خدایا خودت می دونی پارسال تو روضه النبی چه کار کردم.
همه کنار ستون توبه دو رکعت نماز خوندند ولی من...
خدایا اصلا نمی تونستم هضمش کنم که اگه دو متر اونطرف تر بخونم توبه ی من قبول نیست!!!
خدایا من فکر می کنم بزرگترین ظلم در حق تو اینه که شناختمون نسبت به تو کامل نباشه در حالیکه می تونیم برا شناختنت تلاش کنیم...
خدایا خوب می دونی چقدر این چند روز بهم گفتن تو داری از دین بر می گردی ولی خودم که می فهمم چی داره سرم میاد...
خدایا یه چیزی چند وقت پیش خوندم که از اون موقع تا حالا دیگه خودم نیستم...
اصلا این جمله شاهکاره بشریته...
روحت شاد دکتر که تو به ما قدرت تفکر دادی..
ایمان معجزه نمی کند اگر شناخت نباشد
خدایا خیلی نوکرتم...
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جایِ او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوقِ بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدِگر، ويرانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛
ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کفِ زاهد نمايان،
سبحه ی صد دانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.
.عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی،
زبرقِ فتنه ی این علمِ عالم سوزِ مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد!
معين کرمانشاهی
گفتم راست گفته ای که خدای شبانان و نا توانان خدای نزدیکی ست و صمیمی. آنقدر که به راحتی می شود با او قهر کرد وقتی دعاهایمان را مستجاب نمی کند و برایش ناز کرد وقتی بارها صدایمان می زند و با لبخند نگاهمان می کند من خدایی را می شناسم که براحتی می توان از دست او گله کرد وقتی با تمام وجود استدلال های عقلیت را به کار می گیری و می فهمی که هیچ کار او شبیه به آدمیزاد نیست . خدایی که ساده و صبور گله ها و غرغرهایت را می شنود و کار خود را ادامه می دهد . لطف میکند و مهر می ورزد از جایی که گمانش را هم نمیکنی .
و خودم را می شناسم که همان شبان عاشقم و ایمانم را که ایمانی شبانی است به همان سادگی دشت . خدایی که من می شناسم خانه ای دارد که هیچ محتسبی بر گرد آن نمی چرخد و میرغضبان شهر از دست رحمت او عاصی شده اند بهانه میگیرد که ببخشد،اشاره می طلبد که نوازش کند .
و برای من شبان ساده این دشت شعرهای عاشقانه می سراید و نمی سپارد آنها را حتی به نسیم که خود بی هیچ واسطه ای در گوشم می نوازد و صدایم می زند با شوق که ... بیا ... آن هنگام که از او گله می کنم . محتسبان گفته اند سخت می توان به حوالی تو رسید آهسته چنان که نامحرمان نشوند و صدای نفس هایش در گوشم بپیچد زمزمه می کند:
عزیزکم من نزدیکتر از آن هستم که گمانش کنی.
گفتم:گفته اند خشم میگیری اگر برایت چون و چرا کنم . من اهل تسلیم و طاعت نیستم.
گفت : اگر همه اهل تسلیم و طاعت بودند رحمت من به کار چه کس می آمد ؟ که من مشتاق تماشای سیمای توام وقتی شجاعانه به دریا می زنی با قایقی که خود برایت ساخته ام و دیگران از هراس طوفان قایق را به خاک سپرده اند وقتی تو تن به طوفان می سپاری . هیهات از من که تنهایت گذارم . قد راست کردم .
گفتم:من محتسبان،میرغضبان و حاجبان درگاهت را بر نمیتابم .
روبرویم نشست رخ به رخ و گفت : درگاه من پرده ای ندارد که پرده داران غضبناک و خشم آلود داشته باشد که من برنفس خود قصه رحمت نوشته ام . مرا ببین عزیزکم نه آنان را.
گفتم : پس چرا آنان را از درگاهت نمیرانی ؟
گفت : هیهات که من هرگز کسی را از درگاه خود نرانم .
روی برگرداندم . گفتم : من باید بفهممه چه میکنی . پیش از این چرا چنین کردی ؟ و پس از آن چه خواهی کرد . روبرویم نشست رخ به رخ و گفت : اکنون را دریاب نازنینم که اگر باور کنی دوستت دارم دیگر پیش و پسی باقی نخواهد ماند . من امشب آمده ام که باورم کنی ...
بغض کردم مشت کوبیدم گفتم : پس چرا تنهایم می گذاری چرا هرگاه که تو را می خوانم نیستی درگاه تو کجاست وقتی که همه درها بسته است و این مصلحت تو چیست که من هیچ جا معنایش را نفهمیدم . کجایی وقتی می خوانمت و نیستی ... ودیگر هیچ نگفتم که گریه امانم نداد .
صبح بود که بیدار شدم . با نسیمی که نوازشم کرد . یادداشتی بروی میز کارم بود . نوشته بود:
روزی مردی ایتالیایی در خواب می بیند که خداوند به او می گوید آیا دوست داری صحنه هایی از زندگیت را پیش رویت نشان دهم ؟
مرد از خود اشتیاق نشان می دهد . آن گاه در جلوی چشم های او افقی مانند ساحل دریا ظاهر می شود و او آینده خود را می بیند که لحظهای سخت دو رد پا به روی شن های ساحل است.
مرد از خدا می پرسد این رد پاهای چه کسانی ست ؟
خداوند می گوید : یکی از آن تو و دیگری از آن من است،که همراه تو هستم در سختی ها.
مرد مسرور می شود.در صحنه ای دیگر او مصیبت بزرگتری را پیش روی خود می بیند و بروی ماسه ها تنها یک رد پا مشاهده می کند.با گله به خداوند می گوید پس چرا تنهایم گذاشتی.اینها رد پای من است که در مشکلات رهایم .
خداوند می گوید:این رد پای من است.
مرد می پرسد پس من کجا هستم؟خداوند می گوید تو درآغوش منی وقتی سختی ها از همه سو به تو هجوم می آورند .
از مژگان اینانلو با اندکی دخل و تصرف
|
|