تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی ست
 
و خدایی که در این نزدیکی ست
 
 
اعتقاد داریم خدا خیلی نزدیک تر از هر نزدیکیه...
 

ایمان نقطه ای نورانی در قلب پدید می آورد ،

که هر چه ایمان رشد کند آن نیز فزونی می یابد.

  

               

 

                                                                            امام علی (ع)

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 21:39  توسط   | 
این روزها نوشتن بهانه می خواهد

دستانم تاب و توان ندارد

این شعر بهانه ی خوبی ست برای شروعی دوباره.

شعری که برای تو خاطرات زیادی دارد.حال و هوای سرودنش را هیچ گاه فراموش نحواهم کرد...


به ما گفته بودند روزی می آیی

و می تابد از دور نوری خدایی

و می گفت مادر که تو مهربانی

و با درد این مرد و زن آشنایی

و یک جمکران عاشق دل شکسته

که بردند بر سر دو دست گدایی

و یک پیرزن ضجه می زد که آقا

بیا خسته ام تا به کی بی وفایی

و مردی که از دوری ات گریه می کرد

و می خواند از درد و رنج و جدایی

و بگذار دلخوش بمانند مردم

که روزی پس از ندبه هاشان می آیی

و نگذر از آنان که در پوشش تو

نمودند تبلیغ دینی کذایی

و نگذاشتند از سجود و عبادت

بجز چهار رکعت نماز ریایی

و دیدم که سر در دل چاه بردی

تو هم وارث درد شیر خدایی

و ای ذوالفقاری ترین مرد عالم

تو تنها امید دل مرتضایی

         

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 22:29  توسط رسول رئیس جعفری  | 

خداوند بندگانش را ، با نماز و زکات و تلاش در روزه داری ، حفظ کرده است.

تا اعضا و جوارحشان آرام ، و دیدگانشان خاشع ، و جان و روانشان فروتن ، و دل هایشان متواضع باشد، کبر و خودپسندی از آنان رخت بربندد،چرا که در سجده ،بهترین جای صورت را به خاک مالیدن ،فروتنی آورد ، و گذاردن اعضاء پر ارزش بدن بر زمین ، اظهار کوچکی کردن است.

و روزه گرفتن ، وچسبیدن شکم به پشت ، عامل فروتنی است.

و پرداخت زکات ، برای مصرف شدن میوه جات زمین و غیره آن ، در جهت نیازمندی های فقرا و مستمندان است.

به آثار عبادت بنگرید که چگونه شاخه های تکبر را در هم می شکند؟

و از روییدن کبر و خودپرستی جلو گیری می کند!

(نهج البلاغه/خطبه 192/فلسفه عبادات اسلامی)

 

اگر کمی فکر کنیم عامل تمامی مشکلات و گناهان از  تکبر است!

مثلا غیبت به این دلیل است که ما عمل دیگری را زشت می دانیم ولی از روی خودخواهی عمل زشت خود را نمی بینیم!

زور گویی هم یک جور خودخواهی است ! به خاطر خودمان به دیگران زور می گوییم!

و ظلم کردن ، امر به معروف کردن های دروغین ، حق الناس را خوردن،

حتی امر به پوشیدن چادر و .....(تقریبا همه کارها)از یک تکبر جمعی یا فردی حاصل می شود!

و خداوند برای شکستن این تکبر به نماز و روزه و زکات امر کرده!

 

همان نماز و روزه ای که شده است تمام اسلام ما!

ولی چه نمازی؟ چه روزه ای؟

اگر این نماز و روزه درست بود دیگر کسی ظلم نمی کرد. ریا نمی کرد!ربا نمی خورد!امر به چادر نمی کرد!

اگر این نماز و روزه درست بود و روی ما تاثیر داشت تکبر از میان می رفت!و ما دیگر این قدر همشهری ها و هم وطن های خود را نمی آزردیم!!

 

من چیزی را زیر سئوال نمی برم !فقط عاجزانه می خواهم!فقط یک لحظه چشم ها را باز کنیم و ببینیم چه بلایی داریم سر خود و دینمان می آوریم!فقط یک لحظه!!!
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:46  توسط   | 

 

  ۱.چشمامو بستم، دنیا تو ذهنم تیره و تار شد

    باید برای فرار از این مخمصه به چیزی فکر می کردم : خدا،... نه   ... جزئی تر مثلا عشق

نه اینم خیلی سنگین بود منو یاد خاطرات نداشته ام می انداخت

  خسته شدم   چشمامو باز کردم

باز هم فکرم به وجود خدا برگشت

اگه وجود داشته باشه به قول "سنا شایان" (با copyright از طرف پاسکال) قمارو می بری اما اگه وجود نداشته باشه چی؟  همه چیزو باختی!!!

می بخشید اما پاسکال واقعا بهتر بود درباره همان فیزیک نظر پردازی می کرد.

 

  2.  این روزا گاهی اوقات یه دفعه متوجه می شم مدتهاست به یه چیزی خیره شدم

اینا یعنی چی؟ "اشاره"؟ "الهام"؟       نمیدونم.

     تا حالا شده تو تفکر کم بیاری؟ یعنی دیگه چیزی پیدا نکنی که بهش فکر کنی؟

اصطلاحا میگن مخ طرف می fart-e . ببخشید بی ادبی شد

 

  3.  یه حرفی یادم اومد که قبلا فقط به دوست عزیز "محمد نیکخواه" گفته بودم:

اگه خدا وجود داشته باشه ، خیلی کریمه  و خیلی  بهمون حال داده.   میدونید چرا؟

چون دست کم به یکی مثل من اجازه داده فکر کنم که «خدائی وجود نداره»

این کار جدا از خود گذشتگی زیادی می خواد که یه خالق بذاره مخلوقش تصور کنه که خالقی نیست!!

به این رباعی از خیام ختم می کنم که توی مطلب قبلی نیاوردمش:

   

 *قومی   متفکرند    اندر   ره   دین              قومی  به  گمان  فتاده  در راه یقین

   می ترسم از آنکه بانگ آید روزی              کای بیخبران راه نه آنست و نه این

 

ضمنا تا اطلاع بعدی (از کلمه ثانوی بدم میاد !!!) بنده از نوشتن خودداری می کنم. دلیلش هم شخصیه.

راستش خیلی فکرم مشغوله، می خوام اگه بشه یه سری افکارو از ذهنم پاک کنم تا مغزم صبحها راحت تر بالا بیاد.

                                                                                           

                                                                            برای مدت زیادی   "به امید دیدار یا شنیدار"

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 18:59  توسط همایون مکتبی  | 

خداوندا مرا همان گونه که هستم بپذیر نه آن گونه که دیگران می خواهند!

 

خداوندا چندی ست مردمان با کلنگ هایشان به جان زمین اعتقاداتم افتاده اند و آن را زیر رو می کنند!!بدبخت ها نمی دانند که زمین همان زمین است!!!و با بیل و کلنگ نمی توان جنسش را عوض کرد!!!

 

روزگاری بود که دلی پاک داشتم دلی به زلالی آب!

 نیمه شب ها این دل پاک به کمک ذهن روشن می آمد و مرا توان آن می داد که بیاندیشم به آن چه که برایم مبهم بود!

همیشه سئوالی تمام وجود بی مقدار مرا پر می کرد!!

و آن سئوال این بود که :

موقع حساب رسی تو ما را از روی که میزانی جزا میدهی؟

 

اولین جوابی که به ذهنم آمد دین بود!

ولی چه دینی؟ اسلام با این همه فرقه یا مسیحیت با این همه گروه یا ......!!!!

و بعد فکر کردم شاید پیروان هر دینی را با آن می سنجی؟و جرقه ای در ذهنم پدیدار شد :پس با بی دین هایی که در دنیا خوب بوده اند چه می کنی؟؟؟

نه دین پاسخ سوالم نبود!!!!

 

جواب بعدی فرهنگ بود!که در ابتدای سنجش رد شد!!!چون عدالتت را رد می کرد!!

چون فرهنگ از شهر به شهر فرق می کرد چه برسد به تمام دنیا!!!

 

جواب بعدی ایمان بود!!ایمان ؟؟؟

 هر کسی از ایمان تصوری دارد!!!

مثلا یک خانم به ظاهر مذهبی تمام ایمانش چادر اش است و مفاتیح!!ولی پرهیز از غیبت کردن و نمامی(سخن چینی)را جز ایمان نمی داند!!!

یک مرد به ظاهر با ایمان!تمام ایمان را در نماز و تعیین و تکلیف به بهانه امر به معروف می داند!و پرهیز از دروغ گفتن و مال مردم را خوردن را جز ایمان نمی داند!!!!

پس ایمان هم معیار درستی نیست!!!

.....

و آخر سر رسیدم به دل!!دلی که تمام اعتقادات درون آن است!!!

خدایا به نظر من تو ما را با دلمان مواخذه می کنی!

و آن روز در برابر اعتقاداتمان مواخذه می شویم!!!

ولی این اعتقادات  باید تا حدی باشد که حق تو و حق مردم را زیر پا نگذارد!!!

نمی توان گفت من به نماز و روزه اعتقاد ندارم!یا به این اعتقاد دارم که حق مردم را باید خورد!!!!!و....!!

ولی می توان گفت من به خواندن مفاتیح اعتقاد ندارم!!!!

و من به خیلی چیز های دیگر که این مردمان به عنوان اسلام به مردم قالب کرده اند!و جز دور شدن از دین نتیجه دیگری ندارد!!اعتقاد ندارم!!!

و مطمئنم در آن روز از جانب تو به خاطر چیزهایی که به آنها اعتقاد ندارم بازخواست نخواهم شد!!!

 

خداوندا همواره و همیشه مخلصت بوده و هستم و خواهم بود!!

 

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

                                           چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند!!!!

 

 

             

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 18:56  توسط   | 
  • نوشته های دوست عزیز گمگشته راه حق، من را به کمی فکر انداخت تا بهانه ای برای نوشتنم پیدا کنم
  • من یا شما کاری نکرده ایم و حداقل به جای نرسیده ایم که بخواهیم کاری را انجام دهیم که مردم از اسلام فرار کنند.این کار را در واقع اجداد ما کرده اند که جای بس تامل دارد و صدها نفرین که می توانیم بر آنها هر زمان به زبان آوریم.
  • من و شما و خیلی از دوستانمان متاسفانه اسلام را در درون این حکومت می بینم و فکر می کنیم که یک مسلمان وظایفش خلاصه می شود در زورگویی که به عنوان دین بر ما تحمیل می کنند.
  • یک زن واقعی نه با چادر شناخته می شود و نه با حجاب  یک زن روشنفکر نیز با خودنمایی نشان داده نمی شود.یک زن کامل زنی است که زندگی خود را رها می کند و به کشورهای دیگر سفر می کند تا بتواند برای بچه های فقیر کشور دیگر غذایی را تدارک ببیند یک زن کامل زنی است که بهشت زیر پایش قرار دارد و بداند که یک بازیچه نیست و بداند که روحی دارد که می تواند سرنوشت یک ملت را از ظلمات به نور رساند
  •  من و شما و هر آن که می داند باید بر این فکر باشیم که کاری نکنیم که آیندگان بر ما لعن بفرستند و این راهی که ما در پیش گرفته ایم مطمئنا لعن های بیشتر از این که ما می فرستیم بر ما می فرستند.چه شده است ما را که قرآن را بر روی زمین گذاشته ایم و مفاتیح را بر دست گرفته ایم چه شده است ما را که روزها و ماهها و سالها بر سینه خود به یاد حسین بر سینه می زنیم  و به همان نسبت نمازهای ما قضا می شود، چه شده است ما را که اگر بخواهیم با همکلاسی هایمان به اردو برویم جمکران را بهانه می کنیم و چه شده است ما را که اسلام را در این سرزمین می بینیم.
  •  اسلام واقعی در دل های ماست که هر لحظه برای دیدن مبعود خود لحظه شماری می کند.
 |+| نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 12:27  توسط عباس ملک محمدی  | 

نوشته زیر را که بعد از هفتگانه می آورم درست آنطرف سکه است؛ کفر. البته دوستان اینگونه

می شناسندش، ولی ما بدان شک گوئیم. شکی که اگرچه در دیدگاه خیام به پوچی رسید اما من معتقدم باید به جائی دیگر ختم شود وگرنه همه چیز زیادی مسخره و بی معنی می شود.

یکشنبه به رباعیات خیام با دکلمه شاملو و آواز استاد شجریان گوش می دادم،

دیدم بهتر است دوستان را هم از این فیض بی بهره نگذارم.

در رابطه با حکیم عمر خیام باید بگویم وی ریاضیدان، منجم،شاعر، مینیاتوریست و فیلسوف بوده که به نظر بسیاری اولین کسی است که اندیشه های مادیگری و پوچی ماوراءالطبیعه را بیان کرده است و به نوعی اولین ماتریالیست است. برخی معتقدند که او در پیری توبه کرد و ایمان آورد اما صادق هدایت بطور مفصل در «ترانه های خیام» اظهار میدارد که همه اینها اشتباه است و خیام تا آخر عمرمادیگرا و پوچگرا باقی ماند.

از دید من هم گفته صادق هدایت عقلانی تر هست.

آنچه در زیر می آید چند رباعی از رباعیات خیام است، میخواستم برای هر کدوم یه چیزی بنویسم اما دیدم که خود ابیات به قدر کفایت واضح اند:

 

*اسرار ازل را نه تو دانی و نه من                           وین حل معما  نه تو خوانی  و نه من          

هست از پس پرده گفتگوی من و تو                           چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من               

*می  نوش  که عمر جاودانی اینست                         خود  حاصلت  از دور جوانی  اینست

هنگام گل ومل است ویاران سرمست                         خوش باش  دمی که  زندگانی  اینست 

*از  آمدنم   نبود   گردون  را   سود                          وز  رفتن  من   جاه  و جلالش  نفزود

وز هیچ کسی  نیز  دو  گوشم  نشنود                          کاین  آمدن  و  رفتنم   از بهر چه  بود

*از  آمدن  و رفتن  ما   سودی   کو؟                         وز   تار  وجود   ما       پودی    کو؟

در  چنبر چرخ    جان  چندین  پاکان                          می سوزد و خاک می شود دودی کو؟

*در  کارگه  کوزه گری  بودم  دوش                          دیدم   دو هزار کوزه  گویا  و  خموش

هر یک  به  زبان  حال  با  من  گفتند                          کو کوزه گروکوزه خروکوزه فروش؟

*این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست                     در  بند  سر زلف  نگاری   بوده ست 

این  دسته  که  بر  گردن  او  می بینی                         دستی ست که برگردن یاری بوده ست

*گر بر  فلکم  دست  بدی  چون یزدان                         برداشتمی من  این  فلک  را   ز میان

از  نو    فلک   دگر   چنان   ساختمی                          کازاده   به   کام  دل   رسیدی    آسان

*تا کی  ز چراغ مسجد و دود کنشت؟                          تا کی   ز زیان دوزخ  و  سود بهشت؟

رو  بر سر لوح  بین  که  استاد  قضا                          اندر ازل   آنچه   بودنی   بود،  نوشت

*ما   لعبتگانیم   و   فلک    لعبت  باز                         از روی  حقیقتی   نه   از روی  مجاز

یک چند  در این  بساط  بازی  کردیم                          رفتیم  به  صندوق عدم   یک یک  باز

*گویند   بهشت  و حور و کوثر  باشد                          جوی می  و شیر و شهد و شکر  باشد

پر  کن   قدح  باده  و   بر  دستم   نه                            نقدی    ز  هزار   نسیه     بهتر  باشد

 

می دونم طولانی شد  اما به کمتر از این نتونستم قانع بشم.

اینها رو از این جهت در پی نوشته قبلی آوردم که بگم متاسفانه من تو ایستگاه شک موندگار شدم. از یه طرف تو حرفائی اینچنینی (رباعیات خیام و نقض متافیزیک) موندم و یه مشت «چرا؟» ذهنمو مشغول کرده که هیچ جوابی براش ندارم، از طرف دیگه خیلی به نظرم بی معنی میاد که همه جهان کشک باشه.اوج این حس درست وقتی زیر آبشار بودم بهم دست داد. نمیدونم چرا اما حقیقتا وقتی به آبشار نیگاه کردم کم آوردم.

هر کسی منو از این سرای  حیرانی نجات بده منو مرید خودش کرده.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 9:11  توسط همایون مکتبی  | 
 
  بالا