تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی ست
 
و خدایی که در این نزدیکی ست
 
 
اعتقاد داریم خدا خیلی نزدیک تر از هر نزدیکیه...
 

            به آدمای لائیکی فکر می کنم که تو این مملکت زندگی می کنن.

به اینکه چقدر سختی می کشن. یکیشون خود من هیچ جا نمی تونم عقیدمو راجع به دین به راحتی بیان کنم(البته بجز توی اینترنت و بین رفقا).

 یه سوال از همگی دارم: اگه یه آدم بی دینی رو ببینید که داره آرا و عقایدشو نشر می ده و تو کارش موفق بوده، یعنی تونسته چند تا از کسائی رو که می شناسه بی دین کنه. می خوام بدونم هرکدوم از شما با چنین کسی (در دو موقعیت: 1. همین الان و با وضعیت کنونی خودتون 2. در موقعی که قدرت جلوگیری از این کار و سرکوب این شخص رو دارید ) چطور برخورد می کنید.

 اگه نظرتونو نمی تونید با مشخصات خودتون بدید، بدون اسم نظر بدید. راجع به یه چیز دیگه هم سوال دارم: آیا باهاش ازدواج می کردید یا حاضر می شدید دختر یا پسرتون با اون ازدواج کنه یا نه؟

 ببینید تاکیدم بی دین بودنشه نه چیز دیگه یعنی اینکه شما از خودش بشنوید که بگه از هیچ دینی پیروی نمی کنه. فرض رو بر این بذارید که وجود خدا رو قبول داره اما دینو نه وضمنا هم سیگار می کشه هم گه گداری الکل می خوره ولی اینارو با صداقت به شما بگه. و انسان درستی باشه.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 23:15  توسط همایون مکتبی  | 

به نسخه نیست نیازی طبیب را ببرید

برای مرگ علی دست بر دعا ببرید

نیاز نیست مداوا کنید زخم مرا

بر آن مریض خرابه نشین دوا ببرید

اگر بناست تسلی دهید بر دل من

برای قاتل سنگین دلم غذا ببرید

دلم برای یتیمان کوفه تنگ شده

کمک کنید مرا در خرابه ها ببرید

جنازه ی من مظلوم را چو مادرتان

شبانه،مخفی و آرام و بی صدا ببرید

سلام گرم مرا در خرابه ها دل شب

بر آن یتیم که خوابیده بی غذا ببرید

به ملک خویش ز بیگانگان غریب ترم

مرا به دیدن یاران آشنا ببرید

سلام من به شما ای فرشتگان خدا

به نزد فاطمه با خود مرا شما ببرید

شعر از غلامرضا سازگار


 

کوفه امشب داغ دار مرگ کیست؟؟؟

آسمانش از چه رو خاکستری ست

کوفه امشب ظلمت و خاموشی است

صوت قرآن علی در شهر نیست

کوفه امشب تا سحر مرگ است و مرگ

این همه آه و فغان از بهر چیست؟؟

کوفه امشب اشک طفلان از چه روست؟؟؟

گریه و اشک یتیمان بهر کیست؟؟؟

کوفه امشب رفت از دستت کسی

در شجاعت شیر مردی خیبری ست

کوفه امشب در سکوت و بی کسی

داغ دار مرگ مردی حیدری ست


*شعر دوم مال خودم بود
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:57  توسط   | 
سلام

بعد از چندین روز دوری از محیط وبلاگ نوشتن شاید سخت باشه ولی...

دیشب بر حسب اتفاق داشتم کتاب جاذبه و دافعه ی علی (ع) رو ورق می زدم که یه دفعه انگار یه چیزی ته وجودم جرقه زد.

تا حالا اینجوری راجع به این نوشته ها فکر نکرده بودم.انگار جواب خیلی از سوالاتم تو نوشته های کتاب بود.

اینکه چرا هر کاری که می کنی نمیشه همه رو راضی بکنی.

اینکه همیشه یه کسایی از سیاست هایی که به کار می بندی راضی هستند و بعضی ها ناراضی.

اینکه اگه بخواهی همه رو از خودت راضی نگه داری حتما یه ریگی تو کفش خودت هست.

اینکه تو با خودت سبک سنگین کن و هر کاری رو که فکر می کنی درسته انجام بده،خواه عده ای دلگیر بشوند خواه...

اینکه با یکی دیگه معامله کنی

اینکه ...

به هر حال تو نوشته های اون کتاب اومده بود که اگر بخواهی همه رو از خودت راضی نگه داری باید آدم منافق و دو رویی باشی.

حالا برام مخالفت و ناراحتی خیلی از بچه ها قابل توجیه شده.

اما از همه ی اینها بگذریم.

امشب شب ۱۹ ماه رمضانه.این شب ها به یاد غربت علی بیفتید.غربتی که به اندازه ی تاریخ وسعت داره.

غربتی که همین الان هم تو مجالس به اصطلاح شیعیان هم قابل لمسه.

غربتی که علی داره شاید هیچ شخصیتی در طول تاریخ نداشته.

فقط می تونم این رو آخرش بگم که:

یا علی ذاتت ثبوت قل هوالله احد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 20:34  توسط رسول رئیس جعفری  | 

1.بعد از نودوبوقی تلویزیون را روشن می کنم

شبکه 1:سخنرانی مذهبی!

شبکه 2:سخنرانی مذهبی!

شبکه 3:سخنرانی مذهبی!

شبکه 4:......

 

و میدان حق در سخن چه گسترده و در عمل چه کوچک است!

 

نمی دانم این تفکر از کجا می آید که آنها فکر می کنند که شایستگی این را دارند که برای مردم موعظه کنند!و مردم هیچی نمی فهمند!

 

2.سر ظهر بعد از اذان یهو دلم هوای مسجد می کند!سریع وضو می گیرم و خودم را به نماز جماعت می رسانم!

بعد از اذان آقای محترمی دعایی می خواند که من نمی فهمم چیست!

و نماز جماعت شروع می شود!

سرعت پیش نماز در نماز خواندن جالب است چون ظرف چند دقیقه نماز ظهر خوانده می شود!!

بعد همان آقای محترم از مردم می خواهد برای سلامتی حاج آقا..... صلوات بفرستند!

و بعد دوباره گوش مفت مردم وسخنرانی و......

به ساعتم نگاه می کنم دیر شده است ولی ایشان از روی منبر پایین نمی آید!

می گوید امام علی در هر روز 1000 رکعت نماز می خواند!!!!!!!!!!

یکی نیست بگوید مگر می شود!!

اگر برای هر 8 رکعت 15 دقیقه وقت لازم باشد!

برای 1000 رکعت 1875 دقیقه لازم است که می شود 31.25 ساعت در حالی که شبانه روز 24 ساعت است!

خلاصه این که از کلاس جا می مانم و نماز عصر را تند می خوانم و بعد از آن تصمیم می گیرم که دیگر از این کارها نکنم!!!

 

3.کلاس اندیشه اسلامی 2 داریم!(همان معارف۲)

استاد محترم یک معمم امروزی است از رنسانس و فطرت و این حرفها صحبت می کند!

ولی هیچ کس گوش نمی کند!

آخرش هم می گوید من به شغلم علاقه دارم!!

دلم می خواهد بگویم که چه کسی از سخنرانی کردن بدش می آید!!

 

به خدا گوش نصیحت شنو مردم پر است!

این راه تبلیغ دین بدتر باعث فرار مردم می شود!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 20:26  توسط   | 
روزگاری در شرق ایران زمین شهری بود که در آن قطبی می زیست. قطب مریدان بسیار داشت و در شهر به پیر طریقت شهره بود.
 روزگار قطب از سحر تا شام به دعا و نیایش با حق تعالی طی می شد. روز را به خدمت خلق و درس مریدان می گذراند و شب را هم به خدمت پروردگار خویش، تا صبح با چشمانی گریان در سجده بود. لیکن مدتی بود که قطب لحظه هائی را در روز به فکر فرو می رفت. مریدان را این حالت قطب سخت آزرده خاطر و نگران ساخته بود.
 از خود می پرسیدند: چیست آنچه که فکر پیرشان را اینگونه آشفته کرده؟
 از وی جوبا شدند اما پاسخی نگرفتند. یک شب در اندک لحظاتی که قطب به استراحت می پرداخت در خواب بدید که دارد با خداوند سخن می گوید.
خداوندگارش فرمود:"بگو، بگو ای عزیز، چه در سر داری؟ نترس و بپرس آنچه را که می خواهی بدانی.
" قطب پاسخ داد: "بار الها، مدت زمانیست به این می اندیشم اگر تو بهشت و جهنم را مقرر نمی ساختی و آدمی نمی دانست که این دو وجود دارند چگونه زندگی می کرد؟ آنانکه اکنون به امید بهشت پرهیزگارند و تقوا دارند یا آنانکه از بیم عذاب جهنم گنه نمی کنند یا آنانکه بهشت و جهنم تو را خیالی بیش نمی دانند که مردم از برای خود ساخته اند به چه حال می افتادند؟
" آنگاه پروردگارش فرمود:" چشم بر هم بگذار تا ببینی."
قطب این کار بکرد. ناگه خود را در شهری دید که مردمان آنجا هریک به کاری مشغول بودند. عده ی بسیاری به خوشگذرانی می پرداختند.
صدائی گفت: اینان همانهایند که از بیم عذاب جهنم به من ایمان آورده بودند. جلوتر رفت دید بسیاری نشسته اند و با جام شرابی در دستشان به عیاشی سر می کنند. صدا گفت: اینها نیز به امید رسیدن به بهشت مرا می پرستیدند.
همانطور که از میان شهر می گذشت افراد انگشت شماری را دید که عبادت می کردند. صدا جنین گفت: اینا هم مومنان حقیقی من بودند که برای ایمان به من احتیاج به دلیل و بهانه ای قوی تر و محکم تر از خود من نداشتند.
شهر که داشت تمام می شد قطب عده ی قلیلی را مشاهده کرد که به کار خود مشغول بودند. کاری با کس دیگر نداشتند، نه عبادت می کردند نه غرق عیاشی بودند، نه غصه می خوردند نه در خوشی غوطه می زدند.
صدا با کمی درنگ گفت: اینها را هیچ وقت با من کاری نبوده است. بود و نبود من نیز برایشان تفاوتی نداشت. اکنون نیز نیز همان می کنند که پیش از این با وجود بهشت و جهنم می کردند. صدا ادامه داد: اینان از آن دو دسته ی خوشگذران و عیاش برترند اما حیف.. حیف که لیاقت بیش از داشتند.
 قطب از خواب پرید. مریدان را گرد بستر خود بدید. چرا که تمام بدن قطب از عرق تر گشته بود. قطب خواست آنچه در خواب دیده بود بگوید که ناگه متوجه شد نمی تواند سخن بگوید. آری قطب لال شده بود.
مدتی گذشت. از آن روزی که این اتفاق برای قطب افتاد و وی لال گشته بود مریدان یک یک  ازو دل بریدند. حتی مردم نیز او را طرد کردند. عمر قطب به هفتاد رسید. قطب که دیگر شهر را ترک کرده بود و در خرابه ای دور از مردم زندگی می کرد. یکروز حالی وی را مستولی شد. انگار که حنجره اش دوباره به کار افتاده بود. قطب خواست حرفی بزند که دید فرصت نیست. اگر فرصت هم داشت دیگر کسی نزد او نمانده بود که برایش سخن بگوید.
 صدا گفت فرصت برای دو کلام باقیست. قطب کمی با خود فکر کرد. سپس شهادتین را گفت وبه دیدار پروردگار خویش شتافت.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 0:22  توسط همایون مکتبی  | 
بعضی وقت ها چه زود دیر می شود

نمی دونم چرا این جمله رو اینقدر دوست دارم ولی واقعا بهش اعتقاد دارم.

این تابستان خیلی برام سخت گذشت ولی به اندازه ی یک دنیا تجربه دنبال خودش داشت.سختی های خیلی خوبی بود.استرس جالبی هم داشت ولی بجز یه سری خرده کاری های باقی مانده همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد.

نمی دونم چی اسمش رو بگذارم ولی اگه آزمایش بود خیلی سخت بود.بدجوری محک خوردم ولی توانایی های خودم در مقابله با سختی ها برام روشن شد.

ماه رمضون هم اومده و دوباره دلم یه جورایی هوایی شده.از این به بعد یه کم جدی تر می نویسم.

فعلا این دو سه روزه سرم شلوغه تا بعد ببینیم چی میشه.

یا حق 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 10:2  توسط رسول رئیس جعفری  | 
 
  بالا