|
و خدایی که در این نزدیکی ست
|
||
|
اعتقاد داریم خدا خیلی نزدیک تر از هر نزدیکیه... |
اشاعره بر این باورند هر کاری که خدا انجام دهد از ناحیه ی عدل اوست و مثلا اگر روز قیامت بدکاران را به بهشت برد و نیکان را جهنم پاداش داد بر او ایرادی وارد نیست.
معتزله می گوید چون خدا عادل است بنابراین کاری نخواهد کرد که با عدل او منافات داشته باشد و به حسن قبح ذاتی اعمال معتقدند یعنی اگر کاری بی عدالتی محسوب شود از ناحیه ی هر کس همین حالت را دارد.
اشاعره در این باب می گوید که معتزله اعمال خدا را محدود کرده و این با قدرت بی نهایت خدا ناسازگار است.
سوال من اینجاست که اگر ما واقعا به دیدگاه معتزله نزدیکیم چطور ممکن است بگوییم انسانی بر انسان های دیگر ولایت مطلقه دارد حال آنکه حتی ذات الهی هم خود را از این قید و شرط داشتن در حکومت بر مردم استثنا نکرده؟؟؟
یکی از اصولی ترین تفاوت های میان اهل تسنن و شیعیان در همین جا شکل می گیرد.
طرفداران عقل و طرفداران نقل!!!
طرفداران مکتب عقلی به معتزله مشهور هستند که در مورد اراده ی بشری قائل به اختیار هستند.معتزله به حسن و قبح عقلی معتقدند و بر این باورند که فعل خدا به اموری که عقلا قبیح است تعلق نمی گیرد!
در مقابل این گروه اشاعره قرار دارند که به جبر و فاقد اختیار بودن بشر قائل هستند و می گویند موکول کردن اراده ی خدا به حسن و قبح اشیا محدود کردن قدرت الهی است.از دید اشاعره عدل آن چیزی است که خداوند به آن حکم می راند.
از دیدگاه اشاعره عقل بشری از رسیدن به کنه اشیا و حقیقت آنها قاصر است و کتاب و سنت(حدیث)بر عقل مقدم است!
جالب اینجاست که شیعیان خود را به معتزله نزدیک تر می بینند!!!
اما هر چه که هستند در ظاهر اشاعره نیستند و همیشه در دیدگاه اهل سنت معتزله خوانده می شدند!!
برای من جای بسی تعجب است.
امروز ما شیعیان اسما معتزله و عقل گرا هستیم ولی در عمل اشعری هستیم!!!
هرجا می خواهیم امری را اثبات کنیم سریع دست به حدیث می شویم و روایت تعریف می کنیم بدون آنکه از سندیت آن آگاهی کامل داشته باشیم.
عقل حلقه ی مفقوده ی استدلال های فقهی ما شده و دل به کتب حدیث بسته ایم!!!
نمی دانم
واقعا نمی دانم
چند روزی ست که درگیر بحث فلسفی بسیار گسترده و در عین حال پیچیده ای شده ام.
معضلی به نام دین شناسی.نمی دانم و نمی دانیم دین واقعی چیست و راه حقیقت کجاست.به نظرم رسید مدت زمانی را صرف بررسی فعالیت های روزانه ی خود کنم و ببینم نقش دین در آنها تا چه حد است.برای خودم هم بسیار جالب بود.
به این نتیجه رسیدم که بیش از ۹۰درصد از زمانی را که در شبانه روز دارم،صرف انجام کارهایی می کنم که عرف رایج مردم آنها را می پسندد.درگیر قوانین نانوشته و بعضا نوشته ای هستیم که فقط برای رضای خلق الله نوشته شده.
چطور رفتار کنم که فلانی ناراحت نشود.چه بگویم که به بهمان بر نخورد.چه بخورم و چه بپوشم که او خوشش بیاید.کجا بروم که...
اندکی دقت و تامل در دینداریمان هم نتایج قریبی دارد.مناسک دینیمان تا حدود زیادی قربت الی الناس شده تا قربت الی الله.
آنچه که این میان مهم نیست اتفاقا همان الله است.
احساس می کنم به یک خودشناسی حسابی نیاز دارم.تحقیقا به این نتیجه رسیده ام که خداشناسی جز از مسیر خودشناسی ممکن نیست.
قصد دارم نقش مردم و وزن آنها را در تصمیم گیری های زندگی ام کم کنم.
چه اتفاق بدی خواهد افتاد؟؟؟واقعا چه می شود مگر؟؟؟
|
|