|
و خدایی که در این نزدیکی ست
|
||
|
اعتقاد داریم خدا خیلی نزدیک تر از هر نزدیکیه... |
جلال را سال هاست که می شناسم.
اگر اشتباه نکنم اولین بار که داستانی از او خواندم مربوط به سال های دبیرستان می شد و با گلدسته ها و فلکش چه عیشی کردم.
بعد ها بیشتر داستان هایش را خواندم اما چه سود که به چشم داستان و محض سرگرمی.
۶ماهی می شود که پروژه ی جلال خوانی را شروع کرده ام و لذت می برم.
جلال را جامعه شناسی مسلط،معلمی دلسوز،داستان پردازی توانا،وطن پرستی بی بدیل،دانشمندی با سواد و بالاخره مسلمانی با معرفت یافتم.
ن والقلمش را با گریه خواندم و با سرگذشت کندوهایش زندگی کردم.
زن زیادی اش را درک کردم و از رنجی که می بریمش را بلعیدم.سه تارش را،نفرین زمین،مدیر مدرسه و...
تمام اینها یک طرف،خسی در میقات یک طرف.
خسی در میقات داستان انسانی ست که به حج و مکه و اسلام با نگاهی دیگر نکریسته و چه زیبا خدا را درک کرده.
وقتی که انسان های اطرافش را توصیف می کند احساس غربت نمی کنی و حس می کنی که سال ها در کنار همین ها زیسته ای.
برداشت عوامانه ی مسلمانان را از دین چه زیبا توصیف کرده و وقتی نظر خود را می گوید به عمق معرفتش پی می بری.
جلال را دوست دارم زیرا از اسلام میراثی به شک رسید و به انکار رفت و دوباره راه هدایت را یافت.
مسلمان شد ولی نه در ظاهر که در حقیقت دین و خدا محو شد و خود را خسی دید در میقات پروردگاری که به اعتقاد او در همه جا هست و برای دیدنش لازم نیست رنج سفر به کعبه را بر جان خرید.
به هر حال خواندن کتاب هایش را توصیه می کنم خصوصا خسی در میقات را.
|
|