تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی ست
 
و خدایی که در این نزدیکی ست
 
 
اعتقاد داریم خدا خیلی نزدیک تر از هر نزدیکیه...
 

            به آدمای لائیکی فکر می کنم که تو این مملکت زندگی می کنن.

به اینکه چقدر سختی می کشن. یکیشون خود من هیچ جا نمی تونم عقیدمو راجع به دین به راحتی بیان کنم(البته بجز توی اینترنت و بین رفقا).

 یه سوال از همگی دارم: اگه یه آدم بی دینی رو ببینید که داره آرا و عقایدشو نشر می ده و تو کارش موفق بوده، یعنی تونسته چند تا از کسائی رو که می شناسه بی دین کنه. می خوام بدونم هرکدوم از شما با چنین کسی (در دو موقعیت: 1. همین الان و با وضعیت کنونی خودتون 2. در موقعی که قدرت جلوگیری از این کار و سرکوب این شخص رو دارید ) چطور برخورد می کنید.

 اگه نظرتونو نمی تونید با مشخصات خودتون بدید، بدون اسم نظر بدید. راجع به یه چیز دیگه هم سوال دارم: آیا باهاش ازدواج می کردید یا حاضر می شدید دختر یا پسرتون با اون ازدواج کنه یا نه؟

 ببینید تاکیدم بی دین بودنشه نه چیز دیگه یعنی اینکه شما از خودش بشنوید که بگه از هیچ دینی پیروی نمی کنه. فرض رو بر این بذارید که وجود خدا رو قبول داره اما دینو نه وضمنا هم سیگار می کشه هم گه گداری الکل می خوره ولی اینارو با صداقت به شما بگه. و انسان درستی باشه.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 23:15  توسط همایون مکتبی  | 
روزگاری در شرق ایران زمین شهری بود که در آن قطبی می زیست. قطب مریدان بسیار داشت و در شهر به پیر طریقت شهره بود.
 روزگار قطب از سحر تا شام به دعا و نیایش با حق تعالی طی می شد. روز را به خدمت خلق و درس مریدان می گذراند و شب را هم به خدمت پروردگار خویش، تا صبح با چشمانی گریان در سجده بود. لیکن مدتی بود که قطب لحظه هائی را در روز به فکر فرو می رفت. مریدان را این حالت قطب سخت آزرده خاطر و نگران ساخته بود.
 از خود می پرسیدند: چیست آنچه که فکر پیرشان را اینگونه آشفته کرده؟
 از وی جوبا شدند اما پاسخی نگرفتند. یک شب در اندک لحظاتی که قطب به استراحت می پرداخت در خواب بدید که دارد با خداوند سخن می گوید.
خداوندگارش فرمود:"بگو، بگو ای عزیز، چه در سر داری؟ نترس و بپرس آنچه را که می خواهی بدانی.
" قطب پاسخ داد: "بار الها، مدت زمانیست به این می اندیشم اگر تو بهشت و جهنم را مقرر نمی ساختی و آدمی نمی دانست که این دو وجود دارند چگونه زندگی می کرد؟ آنانکه اکنون به امید بهشت پرهیزگارند و تقوا دارند یا آنانکه از بیم عذاب جهنم گنه نمی کنند یا آنانکه بهشت و جهنم تو را خیالی بیش نمی دانند که مردم از برای خود ساخته اند به چه حال می افتادند؟
" آنگاه پروردگارش فرمود:" چشم بر هم بگذار تا ببینی."
قطب این کار بکرد. ناگه خود را در شهری دید که مردمان آنجا هریک به کاری مشغول بودند. عده ی بسیاری به خوشگذرانی می پرداختند.
صدائی گفت: اینان همانهایند که از بیم عذاب جهنم به من ایمان آورده بودند. جلوتر رفت دید بسیاری نشسته اند و با جام شرابی در دستشان به عیاشی سر می کنند. صدا گفت: اینها نیز به امید رسیدن به بهشت مرا می پرستیدند.
همانطور که از میان شهر می گذشت افراد انگشت شماری را دید که عبادت می کردند. صدا جنین گفت: اینا هم مومنان حقیقی من بودند که برای ایمان به من احتیاج به دلیل و بهانه ای قوی تر و محکم تر از خود من نداشتند.
شهر که داشت تمام می شد قطب عده ی قلیلی را مشاهده کرد که به کار خود مشغول بودند. کاری با کس دیگر نداشتند، نه عبادت می کردند نه غرق عیاشی بودند، نه غصه می خوردند نه در خوشی غوطه می زدند.
صدا با کمی درنگ گفت: اینها را هیچ وقت با من کاری نبوده است. بود و نبود من نیز برایشان تفاوتی نداشت. اکنون نیز نیز همان می کنند که پیش از این با وجود بهشت و جهنم می کردند. صدا ادامه داد: اینان از آن دو دسته ی خوشگذران و عیاش برترند اما حیف.. حیف که لیاقت بیش از داشتند.
 قطب از خواب پرید. مریدان را گرد بستر خود بدید. چرا که تمام بدن قطب از عرق تر گشته بود. قطب خواست آنچه در خواب دیده بود بگوید که ناگه متوجه شد نمی تواند سخن بگوید. آری قطب لال شده بود.
مدتی گذشت. از آن روزی که این اتفاق برای قطب افتاد و وی لال گشته بود مریدان یک یک  ازو دل بریدند. حتی مردم نیز او را طرد کردند. عمر قطب به هفتاد رسید. قطب که دیگر شهر را ترک کرده بود و در خرابه ای دور از مردم زندگی می کرد. یکروز حالی وی را مستولی شد. انگار که حنجره اش دوباره به کار افتاده بود. قطب خواست حرفی بزند که دید فرصت نیست. اگر فرصت هم داشت دیگر کسی نزد او نمانده بود که برایش سخن بگوید.
 صدا گفت فرصت برای دو کلام باقیست. قطب کمی با خود فکر کرد. سپس شهادتین را گفت وبه دیدار پروردگار خویش شتافت.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 0:22  توسط همایون مکتبی  | 

 

  ۱.چشمامو بستم، دنیا تو ذهنم تیره و تار شد

    باید برای فرار از این مخمصه به چیزی فکر می کردم : خدا،... نه   ... جزئی تر مثلا عشق

نه اینم خیلی سنگین بود منو یاد خاطرات نداشته ام می انداخت

  خسته شدم   چشمامو باز کردم

باز هم فکرم به وجود خدا برگشت

اگه وجود داشته باشه به قول "سنا شایان" (با copyright از طرف پاسکال) قمارو می بری اما اگه وجود نداشته باشه چی؟  همه چیزو باختی!!!

می بخشید اما پاسکال واقعا بهتر بود درباره همان فیزیک نظر پردازی می کرد.

 

  2.  این روزا گاهی اوقات یه دفعه متوجه می شم مدتهاست به یه چیزی خیره شدم

اینا یعنی چی؟ "اشاره"؟ "الهام"؟       نمیدونم.

     تا حالا شده تو تفکر کم بیاری؟ یعنی دیگه چیزی پیدا نکنی که بهش فکر کنی؟

اصطلاحا میگن مخ طرف می fart-e . ببخشید بی ادبی شد

 

  3.  یه حرفی یادم اومد که قبلا فقط به دوست عزیز "محمد نیکخواه" گفته بودم:

اگه خدا وجود داشته باشه ، خیلی کریمه  و خیلی  بهمون حال داده.   میدونید چرا؟

چون دست کم به یکی مثل من اجازه داده فکر کنم که «خدائی وجود نداره»

این کار جدا از خود گذشتگی زیادی می خواد که یه خالق بذاره مخلوقش تصور کنه که خالقی نیست!!

به این رباعی از خیام ختم می کنم که توی مطلب قبلی نیاوردمش:

   

 *قومی   متفکرند    اندر   ره   دین              قومی  به  گمان  فتاده  در راه یقین

   می ترسم از آنکه بانگ آید روزی              کای بیخبران راه نه آنست و نه این

 

ضمنا تا اطلاع بعدی (از کلمه ثانوی بدم میاد !!!) بنده از نوشتن خودداری می کنم. دلیلش هم شخصیه.

راستش خیلی فکرم مشغوله، می خوام اگه بشه یه سری افکارو از ذهنم پاک کنم تا مغزم صبحها راحت تر بالا بیاد.

                                                                                           

                                                                            برای مدت زیادی   "به امید دیدار یا شنیدار"

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 18:59  توسط همایون مکتبی  | 

نوشته زیر را که بعد از هفتگانه می آورم درست آنطرف سکه است؛ کفر. البته دوستان اینگونه

می شناسندش، ولی ما بدان شک گوئیم. شکی که اگرچه در دیدگاه خیام به پوچی رسید اما من معتقدم باید به جائی دیگر ختم شود وگرنه همه چیز زیادی مسخره و بی معنی می شود.

یکشنبه به رباعیات خیام با دکلمه شاملو و آواز استاد شجریان گوش می دادم،

دیدم بهتر است دوستان را هم از این فیض بی بهره نگذارم.

در رابطه با حکیم عمر خیام باید بگویم وی ریاضیدان، منجم،شاعر، مینیاتوریست و فیلسوف بوده که به نظر بسیاری اولین کسی است که اندیشه های مادیگری و پوچی ماوراءالطبیعه را بیان کرده است و به نوعی اولین ماتریالیست است. برخی معتقدند که او در پیری توبه کرد و ایمان آورد اما صادق هدایت بطور مفصل در «ترانه های خیام» اظهار میدارد که همه اینها اشتباه است و خیام تا آخر عمرمادیگرا و پوچگرا باقی ماند.

از دید من هم گفته صادق هدایت عقلانی تر هست.

آنچه در زیر می آید چند رباعی از رباعیات خیام است، میخواستم برای هر کدوم یه چیزی بنویسم اما دیدم که خود ابیات به قدر کفایت واضح اند:

 

*اسرار ازل را نه تو دانی و نه من                           وین حل معما  نه تو خوانی  و نه من          

هست از پس پرده گفتگوی من و تو                           چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من               

*می  نوش  که عمر جاودانی اینست                         خود  حاصلت  از دور جوانی  اینست

هنگام گل ومل است ویاران سرمست                         خوش باش  دمی که  زندگانی  اینست 

*از  آمدنم   نبود   گردون  را   سود                          وز  رفتن  من   جاه  و جلالش  نفزود

وز هیچ کسی  نیز  دو  گوشم  نشنود                          کاین  آمدن  و  رفتنم   از بهر چه  بود

*از  آمدن  و رفتن  ما   سودی   کو؟                         وز   تار  وجود   ما       پودی    کو؟

در  چنبر چرخ    جان  چندین  پاکان                          می سوزد و خاک می شود دودی کو؟

*در  کارگه  کوزه گری  بودم  دوش                          دیدم   دو هزار کوزه  گویا  و  خموش

هر یک  به  زبان  حال  با  من  گفتند                          کو کوزه گروکوزه خروکوزه فروش؟

*این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست                     در  بند  سر زلف  نگاری   بوده ست 

این  دسته  که  بر  گردن  او  می بینی                         دستی ست که برگردن یاری بوده ست

*گر بر  فلکم  دست  بدی  چون یزدان                         برداشتمی من  این  فلک  را   ز میان

از  نو    فلک   دگر   چنان   ساختمی                          کازاده   به   کام  دل   رسیدی    آسان

*تا کی  ز چراغ مسجد و دود کنشت؟                          تا کی   ز زیان دوزخ  و  سود بهشت؟

رو  بر سر لوح  بین  که  استاد  قضا                          اندر ازل   آنچه   بودنی   بود،  نوشت

*ما   لعبتگانیم   و   فلک    لعبت  باز                         از روی  حقیقتی   نه   از روی  مجاز

یک چند  در این  بساط  بازی  کردیم                          رفتیم  به  صندوق عدم   یک یک  باز

*گویند   بهشت  و حور و کوثر  باشد                          جوی می  و شیر و شهد و شکر  باشد

پر  کن   قدح  باده  و   بر  دستم   نه                            نقدی    ز  هزار   نسیه     بهتر  باشد

 

می دونم طولانی شد  اما به کمتر از این نتونستم قانع بشم.

اینها رو از این جهت در پی نوشته قبلی آوردم که بگم متاسفانه من تو ایستگاه شک موندگار شدم. از یه طرف تو حرفائی اینچنینی (رباعیات خیام و نقض متافیزیک) موندم و یه مشت «چرا؟» ذهنمو مشغول کرده که هیچ جوابی براش ندارم، از طرف دیگه خیلی به نظرم بی معنی میاد که همه جهان کشک باشه.اوج این حس درست وقتی زیر آبشار بودم بهم دست داد. نمیدونم چرا اما حقیقتا وقتی به آبشار نیگاه کردم کم آوردم.

هر کسی منو از این سرای  حیرانی نجات بده منو مرید خودش کرده.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 9:11  توسط همایون مکتبی  | 
روز ششم

روز مزه کردن،روزی بود که انسان از چشیدن مواد مختلف،طعم های مختلف،طعم های گوناگون را شناخت.

تلخی،شوری،شیرینی و ترشی.

اما خوب ترین مزه ها را نفهمید و آن ملسی بود.

و آیا انسان از آنچه که می خورد لذت می برد؟

از سه وعده غذا خوردن در روز کیفی اصل می شد؟


روز هفتم

انسان مستقل شد

اما در این روز یک حس در درون آدمی قرار داده شد،

حس گمشده داشتن

و اینگونه است که انسان ها در تمام عمر خود دنبال آن گمشده می گردند.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 10:2  توسط همایون مکتبی  | 
`روز پنجم

روز استشمام بود.

اولین بویی که انسان احساس کرد بوی بهشت بود و بوی گِل،خاک نم دار.

بعد بوی دهان خود به مشامش خورد و از خود متنفر شد.

آن زمان آدامس اربیت اوکالیپتوس نبود که آدمی بوی بد دهان خود را خنثی کند.

از آنجائیکه آدم در بهار وجود یافت،بوی گل های بهاری را حس کرد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 18:37  توسط همایون مکتبی  | 

روز سوم

خدا در روز سوم گوش را به کار انداخت
تا صدا شنیده شود.
اولین صدایی که انسان شنید صدای سازها بود.
قشنگ ترین صدا،صدای نی بود،نی ای که از نیستان او افتاده بود.
شاید به همین دلیل هم صدای دلنشین و سوز داری داشت.
حالا آدم می توانست هم از زیبایی بلبل بروی درخت ها و بوته ها لذت ببرد و هم صدای ناله های دوری اش از گل را بشنود...
هم مرغ حق را ببیند و هم صدای یاحق گویانش را مستمع شود.گیر ندید می دونم بلبل نیست


 روز چهارم

 روز چهارم خدا به انسان اجازه داد حرف بزند و انسان آنگاه می توانست صداهایی را که تا به حال شنیده بود خود از دهانش خارج کند.
تمام فرشته ها و مجردات منتظر بودند ببینند انسان اولین سخنش چیست؟!!!
و انسان اولین کلمه را گفت...
"حق" سنگینترین کلمات،سنگینتر حتی از عشق...
و چه ها می شود اگر این حق ادا شود

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 23:40  توسط همایون مکتبی  | 

 

 

 در تورات و انجیل ونیز قرآن آمده است که خلقت جهان در شش روز صورت گرفته.

            

             من هم در طی هفت روز هفتگانه آفرینش خود را می نگارم .حالا چرا هفت ؟؟ راستش خودم هم نمیدانم، یعنی علی ای حال به این شکل درآمده.

            

             دلیل انتخاب« روز هشتم » به عنوان تیتر هم به فیلمی تحت همین نام  بر می گردد؛ اسم کارگردانش یادم نیست ولی پیدا کردن آن آسان است. اگر براتون مقدور بود ببینیدش.موضوع قابل تاملی دارد.

           

             این نوشته به روزگاری قبل بر می گردد؛ روزگاری که ما را با خدای خود  کاری بود...

         

             خوشحال میشم اگه ازتون چیزی بشنوم.                                      

   

                                                                                                 سپاس بیکران مرا بپذیرید


 روز اول

در آغاز فقط کلمه بود،

و کلمه خدا بود،

خدا روز اول خود را دید چون یکتا و یگانه بود،

نمی دانست که بعد ها مخلوقش وی را الهدهایی شریک قرار می دهد.


روز دوم

خدا نعمت دیدن را به انسان عطا کرد(البته نه به کوران)،

انسان هر چه زیبایی بود را دید اما خدا را ندید،

او که خود زیبایی مطلق است.

در این روز لذت دیدن هر چه زیبایی بصری است به آدم چشانده شد.

هر فردی به زیبایی یکی از فصول است،

بهار،تابستان،پائیز و زمستان

و اگر انسان زیبایی را بپرستد هم او خدا پرست است...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 1:32  توسط همایون مکتبی  | 
 
  بالا