تبليغاتX
و خدایی که در این نزدیکی ست
 
و خدایی که در این نزدیکی ست
 
 
اعتقاد داریم خدا خیلی نزدیک تر از هر نزدیکیه...
 
اين روزها فوق العاده زياد شاهد حرف و حديث هايي پيرامون انتخابات دهم هستم.فضاي جامعه كم كم رنگ و بوي سياسي به خودش ميگيره و اظهار نظرهاي مختلفو بعضا متفاوت رو در اين زمينه ميشنوم.

اما اون چيزي كه بيشتر از همه وادارم كرده كه بنويسم حافظه ي بسيار ضعيف ما ايراني هاست كه گويي در عالم هپروت زندگي مي كنيم و از اوضاع و احوال جامعه ي خودمون بي خبريم!!!

اين روزها زياد بحث از تغيير به گوش مي خوره و همه منتظر يه معجزه هستند.فكر مي كنند كه اگر موسوي بايد يا اگر خاتمي بياد چه ها كه اتفاق نمي افته!

فكر مي كنند كه با اومدن مهندس يا سيد يا شيخ و ... قراره تو اين مملكت توسعه اتفاق بيفته يا به سمتش حركت بشه!!!

من منكر اين نيستم كه بايد نسبي نگاه كرد و عقيده ي خودم بر اينه كه تو شرايط فعلي ايران قطعا خاتمي يا موسوي و يا حتي كروبي هم از احمدي نژاد كاراتر و مناسب ترند ولي مي خوام توجه همه رو به چند تا نكته ي مهم جلب بكنم كه احتمالا خيلي هاتون بهتر از من مي دونيد ولي تذكرش لازمه:

۱)ملت ايران ملتي ست با پيشينه ي چندهزار ساله كه تا همين ۸۰سال پيش حكومت هاي حاكم بر اون همه ايلياتي بودند و ساختار قبيله اي داشتند كه همه بهتر از من مي دونيد تسلط يه ساخت قبيله اي بر ساخت سياسي جامعه چه اثراتي در پي داره(بعدا در اين مورد مفصل خواهم نوشت)

۲)ملت ايران در طي حدود ۷۰سال ۲تا انقلاب كرده(انقلاب مشروطه در۱۲۸۵و انقلاب اسلامي در ۱۳۵۷) و باز هم همه مي دونيد كه دليل اصلي انقلاب ها نا اميدي از اصلاحات نهادي در ساختار سياسي كشوره كه موجب انقلاب مي شه و باز هم همه مي دونيد كه ملتي كه از اصلاح در ساختار سياسي خودش عاجز بشه احتمال خيلي كمي داره كه در بازسازي نهادهاي مورد نظرش بعد از انقلاب موفق بشه!!!

۳)جامعه ي ايراني از لحاظ روح حاكم بر مردمش يك جامعه ي توسعه نيافته ست و از مشكل بسيار بزرگي به اسم سواري مجاني تو ساختار جامعه  رنج ميبره و اصولا كسي حاضر نيست حاصل دست رنج خودش رو بخوره و غالب مردم داراي انگيزه هاي بسيار اندكي براي كار و تلاش و توليد هستند كه مسلما پيامدهاي اين نوع رفتار رو هم همه بهتر از من مي دونيد(در اين مورد هم بعدا بيشتر مي نويسم)

۴)ملت ايران به لحاظ نگرش هاي اجتماعي اساسا جامعه اي منتظر هستند!!!يعني انگيزه هاي لازم براي اصلاح در اون ها وجود نداره و غالبا منتظر اصلاح از طرق ديگري غير از اصلاح شخصي خودشون هستند.

معمولا بسيار مشاهده ميشه كه مردم در آستانه ي هر انتخابات ناراضي از رئيس جمهور يا نماينده يا رژيم فعلي اميدوارند كه نفر بعدي در نقش مسيحا ظاهر بشه و به يكباره همه چيز رو عوض بكنه!!!

چيزي كه در سال هاي انقلاب اسلامي مشاهده شد و در هر انتخابات بعد از اون هم ديده ميشه و الان هم كه...اين ۴مورد رو فعلا داشته باشيد تا بعدا مفصل تر بنويسم!!!

                             توهم

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:29  توسط رسول رئیس جعفری  | 

به دنبال بهانه می گردم برای بازگشت!!!ترديد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 11:29  توسط رسول رئیس جعفری  | 
می خواستم از علی بنویسم ولی هر چه فکر کردم نوشتنم نیامد.
نوشته های قبلی را مرور کردم و دیدم قبلا برای مولا چیزی نوشته بودم و دیدم هر چه تلاش کنم بهتر از این نخواهم نوشت.
 
یا علی

نوشتن از تو سخت است ولی اگر بنا بر نوشتن باشد چه چیزی می توان نوشت که گویای حقایقی از تو باشد؟؟؟درد را از هر طرف که بنویسی درد است...

یا علی

چه ظالمند آنانکه تو را خدا می خوانند که به راستی نه خدا را شناخته اند نه تو را.

یا علی

چه ناشکیبایند آنانکه شیعه را تنها در حب تو خلاصه کرده اند و شرط ورود به بهشت را در دوست داشتن تو توصیف کرده اند حال آنکه شیعه یعنی طغیان علیه ظلم و فریاد برآوردن علیه ناراستی ها.

دوست داشتن تو شرط لازم رستگاریست اما شرط کافی نیست.

چه ظالمند آنانکه دوست داشتن تو را در ارادت کلامی و زبانی خلاصه کرده اند حال آنکه...

یا علی

چه گمراهند آنانکه تو را به واسطه ی قدرت ماورائی ات شناخته اند حال آنکه تو بر دیگران آنقدر برتری داری که نیاز به معجزه نداشته باشی.

تو بلندترین قله ی اسلامی و بلندترین قله همیشه بلندترین قله می ماند حتی اگر سقیفه نشینان بر بلندی قله ی دیگری مهر تایید بزنند و مردم نیز بلندی ات را فریاد نکنند.

حرف حق همیشه تلخ است و تو تلخی آن را به کام ناحقان چشاندی و ناروا نیست که به تازیانه ی کینه بر پیکرت بنوازند.

یا علی

چه بی شرمند آنانکه به نام عدالت علوی ظلمی اموی بر مردم عرضه می دارند و چه بی معرفتند مردمی که توان تشخیص ندارند.

یا علی

به راستی که تو مظلوم ترین مرد تاریخی:مظلومی از آن جهت که نمی شناسندت و ادعای معرفت می کنند.

تو و خاندانت آنقدر مظلومید که روزی دست بیعت با شما می دهند و روزی خانه ات را آتش می زنند و همان ها برای بیعت گرفتن از تو هجوم می آورند و همان ها خروج می کنند و محراب خونین می کنند و همان کودکانی که شیر بر بسترت آوردند آب بر خاندانت حرام می کنند و تاریخ مدام تکرار می شود...

یا علی

سال هاست که رکن یمانی بر حجر طعنه می زند و سال هاست بت پرستان تاریخ نام تو را که می شنوند...

یا علی

چه بی خرد و ذلیل و ظالمند انانکه نام تو را وسیله ی نان خود کرده اند.

یا علی

تو خدا نیستی اما خدایی ترینی و فقط می توان گفت:

یا علی ذاتت ثبوت قل هو الله احد

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:30  توسط رسول رئیس جعفری  | 
 

                        یا حسن بن علی

چه غریب است حکایت این تنهاترین سردار

دست به قلم که می شوی نمی دانی از چه بنویسی

از شجاعتش،از مظلومیتش،از تدبیرش،از غربتش،از جهل مردم به حقش

به این می اندیشیدم که چه چیز باعث شده که اینقدر در دین و مذهبمان ،در زندگیمان،در روزهای دلتنگیمان حتی نبینیمش.

البته این کمرنگ بودن مشکل ماست،حقارت ماست،بدبختی ماست

تابستان امسال یک کتاب در باره ی زندگیش خواندم.

نه مثل همه ی کتاب های مذهبی این روزهای بازار

تحلیلی سیاسی کرده بود از زندگانی کسی که حقیقتا تنهاترین سردار است.

این روزها نمی دانم چرا همه ی تقصیرها را به گردن تشیع صفوی می اندازم!!!

به قول شریعتی تشیع صفوی کاری کرد که هم دین باشد هم کارکرد نداشته باشد

هم نام عاشورا و شور حسینی زنده باشد و هم شعور حسینی نباشد

هم حسن بن علی و داستان صلحش باشد و هم اثری بر وجدان ها و ذهن ها نداشته باشد

برای درک غربتش لازم نیست بقیع رفته باشید

غربت او را همینجا می توان حس کرد

در جشن میلادش،در سالروز تولدش

السلام علیک یا معز المسلمین

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 18:12  توسط رسول رئیس جعفری  | 
بعضی وقت ها فلسفه ی بسیاری از امور تا مدت ها برایم مجهول می ماند.یکی از این امور همانا تعطیل نکردن این چهاردیواری بود.

اگر چه هنوز هم مطمئن نیستم بتوانم چراغ این کلبه را به صورت دائم و بی وقفه روشن نگه دارم اما این مستی نیمه شب مانع از ننوشتن و قلم شکستن شده.

مستی از چیزی که روزها به آن فکر می کردم و جوابم را چه ساده و چه واضح یافتم.

چند روز پیش باز خوانی یکی از آثار شهید مطهری با نام "بررسی اجمالی نهضت های اسلامی در صد سال اخیر"را در دستور کار خود قرار داده بودم.

در فرازهایی از این کتاب به نکاتی برخوردم که تا روزها در مستی خواندن آن غوطه ور ماندم و هنوز هم که به آن فکر می کنم دچار همان حس می شوم.

ایشان کار را با طرح یک سوال آغاز می کنند و می پرسند:

چرا با اینکه در جهان تسنن سخن از اصلاح و مبارزه بیشتر به میان آمده ، علمای اهل تسنن کمترتوانسته اند نهضتی را رهبری کنند و بر عکس روحانیت شیعه با اینکه انقلاب های عظیمی به پا کرده کمتر حاضر شده در پاره دردها بیاندیشد و فکر اصلاحی ارائه دهد؟؟؟

ایشان در مورد اینکه چرا روحانیت شیعه کمتر به اصلاحات فکر کرده اند مشکل را از سازمان روحانیت در شیعه می داند که بحث بنده فعلا در مورد آن نیست.

 آنچه که باعث مستی من شد پاسخ ایشان در مورد نهضت های انقلابی و موفق تر بودن روحانیت شیعه در سازمان دهی و هدایت آن است. 

شهید مطهری می گوید:

نظام روحانیت سنی به گونه ای است که او را کم و بیش به صورت بازیچه ای در دست حکام در آورده است.روحانیت سنی یک روحانیت وابسته است.روحانیت وابسته قادر نیست علیه آن قدرتی که وابسته به آن است قد علم کند و توده ی مردم را به دنبال خود بکشاند.

اما روحانیت شیعه در ذات خود یک نهاد مستقل است.از نظر روحی به خدا متکی بوده و از نظر اجتماعی به قدرت مردم.

و لهذا در طول تاریخ به صورت یک قدرت رقیب در مقابل زورمندان تاریخ ظاهر شده است.روحانیت شیعه از دستگاه حاکمه مستقل بوده و استعداد انقلابی شدن را دارد.

*************************

توجه کنید که این جملات را ایشان حدود ۳۰سال پیش به زبان آورده اند و ای کاش اکنون بودند و می شد نظر ایشان را راجع به نهاد روحانیت شیعه در ایران پرسید.

نا خودآگاه به یاد شریعتی می افتم آنجا که بین تشیع علوی و تشیع صفوی تمایز قائل می شد.

این روزها عجیب دارم متقاعد می شوم که تاریخ دائما در حال تکرار است.

 |+| نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 5:21  توسط رسول رئیس جعفری  | 
                                          جلال آل احمد

جلال را سال هاست که می شناسم.

اگر اشتباه نکنم اولین بار که داستانی از او خواندم مربوط به سال های دبیرستان می شد و با گلدسته ها و فلکش چه عیشی کردم.

بعد ها بیشتر داستان هایش را خواندم اما چه سود که به چشم داستان و محض سرگرمی.

۶ماهی می شود که پروژه ی جلال خوانی را شروع کرده ام و لذت می برم.

جلال را جامعه شناسی مسلط،معلمی دلسوز،داستان پردازی توانا،وطن پرستی بی بدیل،دانشمندی با سواد و بالاخره مسلمانی با معرفت یافتم.

ن والقلمش را با گریه خواندم و با سرگذشت کندوهایش زندگی کردم.

زن زیادی اش را درک کردم و از رنجی که می بریمش را بلعیدم.سه تارش را،نفرین زمین،مدیر مدرسه و...

تمام اینها یک طرف،خسی در میقات یک طرف.

خسی در میقات داستان انسانی ست که به حج و مکه و اسلام با نگاهی دیگر نکریسته و چه زیبا خدا را درک کرده.

وقتی که انسان های اطرافش را توصیف می کند احساس غربت نمی کنی و حس می کنی که سال ها در کنار همین ها زیسته ای.

برداشت عوامانه ی مسلمانان را از دین چه زیبا توصیف کرده و وقتی نظر خود را می گوید به عمق معرفتش پی می بری.

جلال را دوست دارم زیرا از اسلام میراثی به شک رسید و به انکار رفت و دوباره راه هدایت را یافت.

مسلمان شد ولی نه در ظاهر که در حقیقت دین و خدا محو شد و خود را خسی دید در میقات پروردگاری که به اعتقاد او در همه جا هست و برای دیدنش لازم نیست رنج سفر به کعبه را بر جان خرید.

به هر حال خواندن کتاب هایش را توصیه می کنم خصوصا خسی در میقات را.

 |+| نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:45  توسط رسول رئیس جعفری  | 
بحث را با بررسی مسئله ای در تفکر دو گروه اشاعره و معتزله دنبال می کنم.

اشاعره بر این باورند هر کاری که خدا انجام دهد از ناحیه ی عدل اوست و مثلا اگر روز قیامت بدکاران را به بهشت برد و نیکان را جهنم پاداش داد بر او ایرادی وارد نیست.

معتزله می گوید چون خدا عادل است بنابراین کاری نخواهد کرد که با عدل او منافات داشته باشد و به حسن قبح ذاتی اعمال معتقدند یعنی اگر کاری بی عدالتی محسوب شود از ناحیه ی هر کس همین حالت را دارد.

اشاعره در این باب می گوید که معتزله اعمال خدا را محدود کرده و این با قدرت بی نهایت خدا ناسازگار است.

سوال من اینجاست که اگر ما واقعا به دیدگاه معتزله نزدیکیم چطور ممکن است بگوییم انسانی بر انسان های دیگر ولایت مطلقه دارد حال آنکه حتی ذات الهی هم خود را از این قید و شرط داشتن در حکومت بر مردم استثنا نکرده؟؟؟

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 10:41  توسط رسول رئیس جعفری  | 

                           حقیقت

یکی از اصولی ترین تفاوت های میان اهل تسنن و شیعیان در همین جا شکل می گیرد.

طرفداران عقل و طرفداران نقل!!!

طرفداران مکتب عقلی به معتزله مشهور هستند که در مورد اراده ی بشری قائل به اختیار هستند.معتزله به حسن و قبح عقلی معتقدند و بر این باورند که فعل خدا به اموری که عقلا قبیح است تعلق نمی گیرد!

در مقابل این گروه اشاعره قرار دارند که به جبر و فاقد اختیار بودن بشر قائل هستند و می گویند موکول کردن اراده ی خدا به حسن و قبح اشیا محدود کردن قدرت الهی است.از دید اشاعره عدل آن چیزی است که خداوند به آن حکم می راند.

از دیدگاه اشاعره عقل بشری از رسیدن به کنه اشیا و حقیقت آنها قاصر است و کتاب و سنت(حدیث)بر عقل مقدم است!

جالب اینجاست که شیعیان خود را به معتزله نزدیک تر می بینند!!!

اما هر چه که هستند در ظاهر اشاعره نیستند و همیشه در دیدگاه اهل سنت معتزله خوانده می شدند!!

برای من جای بسی تعجب است.

امروز ما شیعیان اسما معتزله و عقل گرا هستیم ولی در عمل اشعری هستیم!!!

هرجا می خواهیم امری را اثبات کنیم سریع دست به حدیث می شویم و روایت تعریف می کنیم بدون آنکه از سندیت آن آگاهی کامل داشته باشیم.

عقل حلقه ی مفقوده ی استدلال های فقهی ما شده و دل به کتب حدیث بسته ایم!!!

نمی دانم

واقعا نمی دانم

معتزله یا اشاعره؟؟؟؟
 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 15:34  توسط رسول رئیس جعفری  | 
مسیر جدید

چند روزی ست که درگیر بحث فلسفی بسیار گسترده و در عین حال پیچیده ای شده ام.

معضلی به نام دین شناسی.نمی دانم و نمی دانیم دین واقعی چیست و راه حقیقت کجاست.به نظرم رسید مدت زمانی را صرف بررسی فعالیت های روزانه ی خود کنم و ببینم نقش دین در آنها تا چه حد است.برای خودم هم بسیار جالب بود.

به این نتیجه رسیدم که بیش از ۹۰درصد از زمانی را که در شبانه روز دارم،صرف انجام کارهایی می کنم که عرف رایج مردم آنها را می پسندد.درگیر قوانین نانوشته و بعضا نوشته ای هستیم که فقط برای رضای خلق الله نوشته شده.

چطور رفتار کنم که فلانی ناراحت نشود.چه بگویم که به بهمان بر نخورد.چه بخورم و چه بپوشم که او خوشش بیاید.کجا بروم که...

اندکی دقت و تامل در دینداریمان هم نتایج قریبی دارد.مناسک دینیمان تا حدود زیادی قربت الی الناس شده تا قربت الی الله.

آنچه که این میان مهم نیست اتفاقا همان الله است.

احساس می کنم به یک خودشناسی حسابی نیاز دارم.تحقیقا به این نتیجه رسیده ام که خداشناسی جز از مسیر خودشناسی ممکن نیست.

قصد دارم نقش مردم و وزن آنها را در تصمیم گیری های زندگی ام کم کنم.

چه اتفاق بدی خواهد افتاد؟؟؟واقعا چه می شود مگر؟؟؟

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 16:21  توسط رسول رئیس جعفری  | 
شور حسینی یا شعور حسینی؟؟؟مسئله این است.

چرا کار به اینجا کشید؟؟؟رستم و سهرابمان را چون پوشش مذهب نداشتند حذف کردیم و جایش پهلوان عباس و علی اکبر جوان و ...گذاشتیم.

تنبک و تارمان را کنار گذاشتیم و جایش سنج و ترامپت آوردیم.

موسیقی و آوازمان را در قالب نام حسینو برای حسین اجرا کردیم.

۲ماه گریه و زاری می کنیم برای حسین.چرا؟؟؟چون ۱۰ماه را بی حسین زندگی می کنیم و می خواهیم در این ۲ماه جبران کنیم.

حادثه را به صورت تراژدی و حماسه نقل می کنیم و به بیانی احساسی همراه با تحریف و ابتذال و خالی از مفهوم رسیده ایم.

اتفاقی تاریخی را هر سال یادآوری می کنیم که یاد حسین را زنده کنیم و فراموش نکنیم که شخصی در سال ۶۱ هجری در سرزمینی به نام کربلا با لب تشنه و به فجیع ترین شکل کشته شده است.

فقط اینکه کشته شده است.کاری به این نداریم که چرا کشته شده است.

علمایمان در مقابل انحرافات مداحی و عزاداری ها واکنش نشان می دهند.خیلی خوب است ولی دقت کنید.

در مقابل انحراف از چه چیزی؟؟؟انحراف از دین یا انحراف از سنت ها؟؟؟؟

هر سال کاروانی را از مدینه به مکه می بریم و از آنجا به سوی کوفه راه می افتیم و در بین راه هفتاد و دو نفر را شهید می کنیم و بعد اسرا را به کوفه می بریم و بعد به شام و سپس تا اربعین دوباره به کربلا بر می گردیم و بعد از اربعین چند سالی به عقب برمی گردیم و به امام حسن زهر می دهیم و پیامبر هم وفات می کند و بعد حدود ۲۰۰ سال جلو می رویم و امام رضا را زهر می دهیم و تمام.

ربیع الاول هم که شروع می شود فحش پارتی می گیریم برای خلفا به اسم اینکه ما شیعه هستیم.

شیعه را در یک اختلاف تاریخی خلاصه کرده ایم و بس.

خسته شدم.

بقیه اش باشه برای یه فرصت دیگه. 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 16:35  توسط رسول رئیس جعفری  | 
بازگشت همیشه برایم سخت بوده.

سخت تر از دل کندن و دلم می خواهد بنویسم.

بنویسم از هر چه دوستش دارم و هرچه سبکم می کند.

بنویسم از شورآفرینی های شعاری خالی از شعور.

حاشیه های پررنگ تر از متن.

کار سختی ست.چرت و پرت نمی شود گفت و با هزار تردید آمدم.

سوال درگیر کننده ای دارم.

شور حسینی یا شعور حسینی؟؟؟!!!

 |+| نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 18:42  توسط رسول رئیس جعفری  | 
سلام

بعد از چندین روز دوری از محیط وبلاگ نوشتن شاید سخت باشه ولی...

دیشب بر حسب اتفاق داشتم کتاب جاذبه و دافعه ی علی (ع) رو ورق می زدم که یه دفعه انگار یه چیزی ته وجودم جرقه زد.

تا حالا اینجوری راجع به این نوشته ها فکر نکرده بودم.انگار جواب خیلی از سوالاتم تو نوشته های کتاب بود.

اینکه چرا هر کاری که می کنی نمیشه همه رو راضی بکنی.

اینکه همیشه یه کسایی از سیاست هایی که به کار می بندی راضی هستند و بعضی ها ناراضی.

اینکه اگه بخواهی همه رو از خودت راضی نگه داری حتما یه ریگی تو کفش خودت هست.

اینکه تو با خودت سبک سنگین کن و هر کاری رو که فکر می کنی درسته انجام بده،خواه عده ای دلگیر بشوند خواه...

اینکه با یکی دیگه معامله کنی

اینکه ...

به هر حال تو نوشته های اون کتاب اومده بود که اگر بخواهی همه رو از خودت راضی نگه داری باید آدم منافق و دو رویی باشی.

حالا برام مخالفت و ناراحتی خیلی از بچه ها قابل توجیه شده.

اما از همه ی اینها بگذریم.

امشب شب ۱۹ ماه رمضانه.این شب ها به یاد غربت علی بیفتید.غربتی که به اندازه ی تاریخ وسعت داره.

غربتی که همین الان هم تو مجالس به اصطلاح شیعیان هم قابل لمسه.

غربتی که علی داره شاید هیچ شخصیتی در طول تاریخ نداشته.

فقط می تونم این رو آخرش بگم که:

یا علی ذاتت ثبوت قل هوالله احد

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 20:34  توسط رسول رئیس جعفری  | 
بعضی وقت ها چه زود دیر می شود

نمی دونم چرا این جمله رو اینقدر دوست دارم ولی واقعا بهش اعتقاد دارم.

این تابستان خیلی برام سخت گذشت ولی به اندازه ی یک دنیا تجربه دنبال خودش داشت.سختی های خیلی خوبی بود.استرس جالبی هم داشت ولی بجز یه سری خرده کاری های باقی مانده همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد.

نمی دونم چی اسمش رو بگذارم ولی اگه آزمایش بود خیلی سخت بود.بدجوری محک خوردم ولی توانایی های خودم در مقابله با سختی ها برام روشن شد.

ماه رمضون هم اومده و دوباره دلم یه جورایی هوایی شده.از این به بعد یه کم جدی تر می نویسم.

فعلا این دو سه روزه سرم شلوغه تا بعد ببینیم چی میشه.

یا حق 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 10:2  توسط رسول رئیس جعفری  | 
این روزها نوشتن بهانه می خواهد

دستانم تاب و توان ندارد

این شعر بهانه ی خوبی ست برای شروعی دوباره.

شعری که برای تو خاطرات زیادی دارد.حال و هوای سرودنش را هیچ گاه فراموش نحواهم کرد...


به ما گفته بودند روزی می آیی

و می تابد از دور نوری خدایی

و می گفت مادر که تو مهربانی

و با درد این مرد و زن آشنایی

و یک جمکران عاشق دل شکسته

که بردند بر سر دو دست گدایی

و یک پیرزن ضجه می زد که آقا

بیا خسته ام تا به کی بی وفایی

و مردی که از دوری ات گریه می کرد

و می خواند از درد و رنج و جدایی

و بگذار دلخوش بمانند مردم

که روزی پس از ندبه هاشان می آیی

و نگذر از آنان که در پوشش تو

نمودند تبلیغ دینی کذایی

و نگذاشتند از سجود و عبادت

بجز چهار رکعت نماز ریایی

و دیدم که سر در دل چاه بردی

تو هم وارث درد شیر خدایی

و ای ذوالفقاری ترین مرد عالم

تو تنها امید دل مرتضایی

         

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 22:29  توسط رسول رئیس جعفری  | 

قافله ای به راه می افتد و تو که اولین مسافر قافله بودی آخرین بازمانده اش می شوی.

خدا این روزها چه سخت محکت می زند و تو روز به روز به پائین بودن عیار ایمانت پی می بری وبه نا خالصی های طلای وجودت آگاه می شوی.

خدا این روزها با به ظاهرضعیف ترین نیروهایش سنجه ات می کند  .تویی که خدا را هم ایستاده می پرستیدی.

چه حکمتی ست؟؟؟سالی در مبعث به سوی دیار وحی شتافتی و سالی در مبعث از رفتن به دیار حافظان وحی باز می دارندت.

ولی بالاخره باید می شکستی.گریه کن آرام می شوی."حیف هر خواستنی عین توانایی نیست".

شاید عطش نداشتی.شاید زائر حقیقی نبودی شاید...

کوهی از شاید ها را مرور کن این روزها.

این روز ها فرصت خوبی ست برای تفکر کردن.

کمی فکرکن به خودت و به گذشته ای که داشتی و شاید به آینده ای که خیلی ها درخشان می دانندش...

امتحانت می کنند.مطمئن باش.و تو خود بهتر از هر کسی راه برون رفت از این بحران ها را بلدی.

باز هم خودت را غرق کن.غرق شو در کارآنقدر که حتی فرصت فکر کردنش را هم نداشته باشتی.

و ایمانت را محکم کن به خدایت.خدایی که همین نزدیکی هاست.

طلبیده نشده بودی و دلخوش باش به اینکه روزی تو را هم بپذیرند.

دیر نیست.و باز هم مثل همیشه با خودت این شعر را زمزمه کن:

من از خرما به سلمان دادن این قوم دانستم

که بعد از چند صد سال عاشقی یک لحظه شیرین است

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 15:21  توسط رسول رئیس جعفری  | 
یا علی

نوشتن از تو سخت است ولی اگر بنا بر نوشتن باشد چه چیزی می توان نوشت که گویای حقایقی از تو باشد؟؟؟درد را از هر طرف که بنویسی درد است...

یا علی

چه ظالمند آنانکه تو را خدا می خوانند که به راستی نه خدا را شناخته اند نه تو را.

یا علی

چه ناشکیبایند آنانکه شیعه را تنها در حب تو خلاصه کرده اند و شرط ورود به بهشت را در دوست داشتن تو توصیف کرده اند حال آنکه شیعه یعنی طغیان علیه ظلم و فریاد برآوردن علیه ناراستی ها.

دوست داشتن تو شرط لازم رستگاریست اما شرط کافی نیست.

چه ظالمند آنانکه دوست داشتن تو را در ارادت کلامی و زبانی خلاصه کرده اند حال آنکه...

یا علی

چه گمراهند آنانکه تو را به واسطه ی قدرت ماورائی ات شناخته اند حال آنکه تو بر دیگران آنقدر برتری داری که نیاز به معجزه نداشته باشی.

تو بلندترین قله ی اسلامی و بلندترین قله همیشه بلندترین قله می ماند حتی اگر سقیفه نشینان بر بلندی قله ی دیگری مهر تایید بزنند و مردم نیز بلندی ات را فریاد نکنند.

حرف حق همیشه تلخ است و تو تلخی آن را به کام ناحقان چشاندی و ناروا نیست که به تازیانه ی کینه بر پیکرت بنوازند.

یا علی

چه بی شرمند آنانکه به نام عدالت علوی ظلمی اموی بر مردم عرضه می دارند و چه بی معرفتند مردمی که توان تشخیص ندارند.

یا علی

به راستی که تو مظلوم ترین مرد تاریخی:مظلومی از آن جهت که نمی شناسندت و ادعای معرفت می کنند.

تو و خاندانت آنقدر مظلومید که روزی دست بیعت با شما می دهند و روزی خانه ات را آتش می زنند و همان ها برای بیعت گرفتن از تو هجوم می آورند و همان ها خروج می کنند و محراب خونین می کنند و همان کودکانی که شیر بر بسترت آوردند آب بر خاندانت حرام می کنند و تاریخ مدام تکرار می شود...

یا علی

سال هاست که رکن یمانی بر حجر طعنه می زند و سال هاست بت پرستان تاریخ نام تو را که می شنوند...

یا علی

چه بی خرد و ذلیل و ظالمند انانکه نام تو را وسیله ی نان خود کرده اند.

یا علی

تو خدا نیستی اما خدایی ترینی و فقط می توان گفت:

یا علی ذاتت ثبوت قل هو الله احد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 21:48  توسط رسول رئیس جعفری  | 
خدایا نمی دونم چرا اینقدر دلم گرفته.می خوام باهات یه خرده از ته قلب درد دل کنم.

خدایا رجب اومد ولی دل من بیشتر گرفت.دلم گرفت وقتی دیدم یه عده،البته یه عده که نه،خیلی بیشتر از یه عده،مفاتیح گرفتن دستشونُ مثل اینکه تو ماراتن شرکت کرده باشند می خوان اعمال شب های ماه رجب رُ انجام بدن.

یه نگاه انداختم دیدم اوه کی میره اینهمه راهُ.اگه بخوایی اینا رُانجام بدی که یه صبح تا شب طول میکشه!!!دلم شکست وقتی دیدم مردم چسبیدند به متنای عربی و بدون اینکه بفهمند می خونند.

خدایا مگه خودت نگفتی ارزش یک لحظه تفکر کردن بهتر از چندین سال عبادته؟؟؟

خدایا من متنفرم از اینکه وقتی دارم یه دعایی رُ می خونم هی نگاه کنم ببینم چند صفحه مونده!!!

خدایا من از این قانون های الکی داره حالم بهم می خوره که فلان آیه رُ صدبار بگو بعد ثواب ۷۰تا حج مقبوله برات نوشته میشه.

خدایا خودت می دونی پارسال تو روضه النبی چه کار کردم.

همه کنار ستون توبه دو رکعت نماز خوندند ولی من...

خدایا اصلا نمی تونستم هضمش کنم که اگه دو متر اونطرف تر بخونم توبه ی من قبول نیست!!!

خدایا من فکر می کنم بزرگترین ظلم در حق تو اینه که شناختمون نسبت به تو کامل نباشه در حالیکه می تونیم برا شناختنت تلاش کنیم...

خدایا خوب می دونی چقدر این چند روز بهم گفتن تو داری از دین بر می گردی ولی خودم که می فهمم چی داره سرم میاد...

خدایا یه چیزی چند وقت پیش خوندم که از اون موقع تا حالا دیگه خودم نیستم...

اصلا این جمله شاهکاره بشریته...

روحت شاد دکتر که تو به ما قدرت تفکر دادی..

ایمان معجزه نمی کند اگر شناخت نباشد

خدایا خیلی نوکرتم...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 17:52  توسط رسول رئیس جعفری  | 
سلام

صدای من رو از امواج آبی دریای مازندران می شنوید!!!!

جای دوستان خالی شنبه شب با قطار تهران رو به مقصد قائمشهر ترک کردم.صبح ساعت ۵ از قائمشهر به بابل رفتم و از اونجا هم به بابلسر.ساعت ۶ صبح بابلسر بودم و جای شما خالی صبحانه کباب خوردم!!!.بعد از صبحانه به سمت دانشگاه رفتم تا سر کلاس پژوهش حاضر بشم.تا ساعت ۸.۱۵ فقط من سر کلاس بودم که یک نفر اومد و گفت کلاس به حد نصلب نرسیده و تشکیل نمیشه!!!

فقط خودتون رو بذارید جای من و ببینید چه حالی بودم.شروع کردم زنگ زدن به این طرف و اونطرف.از دانشگاه یزد گرفته تا سیستان ولی هیچ جای دیگه این درس ارائه نمی شد.زنگ زدم موبایل خانم حبیب الله زاده و ماجرا رو براش گفتم از اون طرف هم زنگ زدم به ۶-۷ نفر از بچه ها که داستان رو تو تهران پیگیری کنند.خانم حبیب الله زاده گفت به صورت خیلی اتفاقی امروز شورای آموزشی دانشگاه برگزار میشه و ما تو جلسه سعی می کنیم برات مصوبه بگیریم که این درس رو امتحان مجدد بدی.

تو راه برگشت از بابل یکی از بچه ها زنگ زد که دکتر محمدی هم نمره های سنجی رو زده و سیاوش و بنیامین (ما با هم سنجی خوندیم)با ۹ افتادن!!!ازش پرسیدم من چند شدم؟؟؟گفت برو شانس آوردی بهت داده ۱۰!!!نمی دونید چه حالی پیدا کردم.اصلا زبونم خشک شده بود!!!چه شانسی آورده بودم.

رسیدم دانشکده دیدم نمره های زبان تخصصی رو هم زدند و خانم خلیفه جلوی اسم من یه ۱۰ گنده به رسم یادگار گذاشته!!!دیگه اشک تو چشمام جمع شده بود ولی نمی دونم چرا پر رو پر رو گریه نمی کردم.این ترم عجب ناپلئونی شده بودم من!!!

خلاصه سرتون رو درد نیارم تموم عوامل طبیعی و غیر طبیعی دست به دست هم دادن تا من به راحت ترین شکل ممکن و با سری افراشته و بدون ذره ای رانت خواری مثل یه مرد لیسانسم رو بگیرم.(البته هنوز یه ۲ماه مونده).

یکی از بچه ها تو کامنتش نوشته بود که قسمت می خواد قدرتش رو به تو نشون بده!!!خنده داره ولی نمی دونم چرا یه جورایی دارم حسش می کنم.اگه یادتون باشه تو پست قبلی نوشته بودم که قسمت به اعتقاد من یعنی اون دسته از اتفاقاتی که شما هیچ نقش و اراده ای توش نداشتی.

تو اتفاقاتی که این دو هفته برا من اتفاق افتاد یه سریش قسمت بود ولی یه سری دیگه کاملا به دست خودم رقم خورده بود.مثلا من تو سه ترم آخر ۱۶ و ۱۲ و ۱۴ واحد گرفته بودم ولی تنظیم خانواده رو نگرفته بودم و همین تنظیم موی دماع من شد.من به هیچ وجه نمی تونم این رو گردن قسمت بندازم چون مقصر اصلی این قضیه خودم بودم.

البته اینکه بعضی وقتا خدا توسط واسطه هایی به ما کمک می کنه چیزیه که من کاملا بهش اعتقاد دارم ولی این یه قانون تو طبیعته و اگه بعدا وقت شد بهش می پردازم.

خلاصه تا مشکلات بعدی پیش نیومده صلاح می دونم که این مبحث رو تموم کنم!!!!

راستی اینم بگم که چون من اول پژوهش رو بابلسر گرفته بودم مجبور شدم تنظیم رو هم بابل بگیرم و بعد از حذف پژوهش دیگه نشد تنظیم رو حذف کنم و مجبورم سه شنبه صبح راه بیفتم تا ساعت ۵ سر کلاس تنظیم باشم و ساعت ۸ بعد از کلاس برگردم خونه.۶ هفته باید این کار رو انجام بدم ولی بین خودمون باشه انگیزه ی لازم برا رفتن این همه راه رو پیدا کردم.بابل کلاس تنظیم مختلط برگزار میشه!!!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 19:43  توسط رسول رئیس جعفری  | 
سلام

بالاخره این قنبری کار خودش رو کرد.به من داده-۱-.اصلا باور کردنی نیست.فکرش رو بکنید ۱۳۴ واحد رو مثل یه مرد سرت رو بالا بگیری و پاس کنی اونوقت ترم ۸ وقتی باید تا شهریور فارغ التحصیل بشی که بتونی مهر تو کلاس های ارشد شرکت کنی ببینی که همه چیز داره خلاف خواست و اراده ی شما پیش میره.ولی بازم خدا پدر دکتر شاکری،تقوی،آسیایی،شریف ،عرب مازار،خانم حبیب الله زاده،نودال امپکس،نور،حراست سازمان و...بیامرزه که تو یه حرکت ضربتی در کمتر از ۲۴ ساعت موجبات ثبت نام من رو تو ترم تابستونی دانشگاه مازندران فراهم کردند.فکرش رو بکنید به مدت ۵هفته از شنبه تا سه شنبه اونم روزی ۳ ساعت در روز باید تو اون هوای شرجی کلاس بری.

اینا خیلی مهم نیست دردناک تر از همه اینه که ویزای کربلا گرفته باشی و پاسپورتت آماده باشه و قرار باشه که هفته ی آخر مرداد با خانواده برید کربلا که یه دفعه...

از این حرف ها بگذریم.بریم سر بحث خودمون.می خواستم بگم که نظرم در مورد قسمت چیه.به نظر من در یک جمله قسمت یعنی کلیه ی عواملی که از اراده ی ما خارج هستند.این به این معنی نیست که عوامل ذکر شده ماوراء الطبیعه هستند بلکه کاملا طبیعی هستند.ولی در حوزه ی اراده ی شما نیستند.مثلا فکرش رو بکنید که دارید تو پیاده رو راه می رید یه دفعه یه موتوری میاد و با سرعت از پشت سر می زنه به شما(چه مثال بدی زدم).اینجا شما رعایت تمام جوانب کار رو کردید و به هیچ وجه اراده ای در این حادثه نداشتید ولی در مورد همین تصادف اگر شما تو خیابون راه می رفتید و موتور بهتون می زد دیگه نمی تونید بگید قسمت بوده چون کاملا شما بی احتیاطی کردید و مقصر دونستن قسمت تو این حادثه فقط می تونه یه جور توجیه روانی باشه نه چیز بیشتری.

به هر حال من نظرم اینه که قسمت فقط می تونه به مواردی گفته بشه که از اراده ی شما خارج هستند و نه چیز بیشتری.

دیگه حوصله ی نوشتن هم ندارم.برام خیلی دعا کنید.دارم روزای سختی رو می گذرونم.نمی دونم اینترنت به بابلسر هم نفوذ کرده یا نه.اگه اونجا امکانات بود بهتون سر می زنم وگرنه قصور من رو ببخشید.نمی دونم چرا دوست دارم این شعر رو آخر مطلبم بنویسم:

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 3:24  توسط رسول رئیس جعفری  | 
سلام

اصلا باورم نمی شد.

قنبری به من داده بود ۵ اونم پژوهش عملیاتی.آخه فکر نکرد اگه منو بندازه باید از کارشناسی ارشدانصراف بدم؟؟؟

بازم خدا پدر دکتر شاکری رو بیامرزه که زنگ زد دانشگاه بابلسر تا اسم منو برا ترم تابستونیشون بنویسن.تابستونمون رو باید تو جاده بگذرونیم!!!

از این حرف ها گذشته کامنت های بچه ها راجع به قسمت در نوع خودش جالب بود.بیشتر بچه ها به قسمت معتقد بودند ولی اثر سعی و تلاش رو در سرنوشت انسان ها پررنگ تر می دیدند.

ببینید اون قسمتی که ماها تو عرف جامعه بهش معتقدیم بیشتر از یه عامل به قول معروف دل خوش کنک !!!نیست.ما همه مسئولیت رو میذاریم رو دوش قسمت و خودمون رو تو دادگاه وجدان متقاعد می کنیم.و جالب اینه که خدا رو هم مسئول این قسمت ها می دونیم و می گیم اگه خدا بخواد ایشالله قسمتت میشه.

من با خودم خیلی کلنجار رفتم اما نتونستم به خودم بقبولونم که اینطوریه.ببینید اراده ی خدا یه عامل مهمه در طول عوامل دیگه.اینطور نیست که شما بخواهید یه کاری رو انجام بدید و در طرف مقابل خدا نخواد که اون کار انجام بشه.

هر کاری که شما اراده می کنید در چهار چوب همون اراده ی خداست.همونطوری که خودش تو آیه ی ۳۳ سوره ی الرحمن میگه ای گروه انس و جن اگر فکر می کنید که می توانید از مرزهای زمین و آسمان خارج شوید پس خارج شوید،اما بدانید از حوزه ی سلطنت و اراده ی خدا خارج نخواهید شد.

یعنی هر عملی که ما انجام میدیم خدا از اون اگاهه.این به این معنی نیست که خدا اون رو از پیش تعیین کرده باشه.بذارید یه مثال ساده بزنم.امیدوارم مثالم رو درک کنید.هر چند به اصل قضیه خیلی ربط نداشته باشه.میگن دانشمند ها یه کامپیوتری ساختند که تو بازی شطرنج تا ۲۰۰۰ حرکت احتمالی شمارو در هر حرکت پیش بینی میکنه.این به این معنی نیست که اون کامپیوتر از پیش تعیین کرده که چه رکتی انجام بده ولی شما هر حرکتی که انجام بدی اون قبلا پیش بینیش رو کرده.حالا این مثال رو می تونیم بسط بدیم به بالاتر.

بحث داره یه خرده پیچیده و سنگین میشه.امیدوارم تونسته باشم تا اینجای کار دیدگاهم رو راجع به خدا در مورد رفتار انسان ها بیان کنم.تعریف قسمت رو هم اگه اجازه بدید بذارم برا پست بعد.

فقط دعا کنید مشکل خاصی برا درسای من پیش نیاد و بتونم قبل از بابلسر رفتن یه جورایی استاد رو متقاعد کنم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 22:22  توسط رسول رئیس جعفری  | 
سلام

دیشب بعد از بازی ایتالیا با آلمان در بین بغض و حسرت خانواده تنها خوشحال جمع من بودم.این وسط مادربزرگم یه دفعه برگشت و گفت ناراحت نباشید قسمت نبود آلمانیا برن فینال.

یه دفعه انگار بهم شک وارد کرده باشن از جا پریدم.با خودم فکرکردم و دیدم این قسمت چه حجم عظیمی از باورهای زندگی مارو تشکیل داده....قسمتت باشه قبول میشی...خدا قسمت کنه...خدا بیامرزدش قسمتش همین بود...ما از اول قسمتمون همین بوده...

نمی دونم اینایی که دم از قسمت می زنن واقعا به اون معتقدند یا فقط یه جور رفع تکلیف ساده ست و یه جور توجیه اشتباهات.

برا من سخته که باور کنم خدا از اول سرنوشت همه ی ما رو مشخص کرده و مجبوریم به همون سمتی بریم که برامون مقدر شده.این خدا باید خیلی عقده ای باشه که بخواد از این کارا بکنه.

اصلا درکش برام محاله که حتی انتخاب کردن شما هم طبق برنامه ست و شما آدم بدی شدید چون قرار بوده بد بشید و آدم خوبی هستید چون از قبل براتون اینطوری مقدر شده.

نمی خوام بگم مخالف قدرت و علم خداوند هستم ولی اون خدایی که من می شناسم این کارا ازش بعیده!!!

یه جورایی احمقانه ست که بگی خب سرنوشت ما هم این بوده.من فکر می کنم سرنوشت رو خود آدما رقم میزنن و هیچ کس دیگه ای توش نقش نداره.می تونم قبول کنم که یه سری عوامل هستند که تو سرنوشت ما نقش دارن که خارج از اراده ی ماست ولی این با محکوم بودن به طی کردن مسیر تعیین شده خیلی تفاوت داره.

البته من این قضیه رو برا خودم حل کردم و تو پست بعدی مفصل براتون توضیح میدم که چطور ممکنه که سرنوشت از پیش تعیین شده ای وجود نداشته باشه و در عین حال اعمال ما خارج از اراده ی الهی نباشه و خدا آگاه به سرانجام ما باشه.

ولی تا پست بعد نظراتتون رو راجع به این موضوع بدید.

راستی نمی دونم چرا دو روزه هر چی کامنت میذارم ثبت نمی شه!!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 20:8  توسط رسول رئیس جعفری  | 


سلام
این یه پست عاشقانه نیست.البته شایدم باشه،نمی دونم.
دوست داشتن کسی یا چیزی می تونه از جنبه های مختلف باشه.مثلا من فلانی رو دوست دارم به خاطر رفتار خوبش یا به خاطر وضع مالیش یا به خاطر سادگیش یا به خاطر قیافه ی جذابش و یا...
همه ی اینها اسمش دوست داشتنه ولی ارزش ذاتی هر کدوم فرق می کنه.اگر طرف مقابل شما بدونه که اون رو به خاطر وضع مالیش دوستش دارید خیلی تفاوت داره تا بدونه که به خاطر شعور و رفتارش.

این یه مقدمه بود تا به اصل قضیه بپردازیم.دوست داشتن و رفاقت با خدا.آره رفاقت با خدا.تا حالا چقدر پیش اومده که از ته دل خدا رو دوست داشته باشید و فقط به خاطر خودش به حرفاش گوش کنید؟؟؟
می دونم شاید بگید این مبحث تکراریه ولی تا آخرش صبر کنید.
احتمالا خیلی زیاد پیش اومده که یه دفعه کسی رو که اصلا ازش انتظار نداشتید بیاد پیشتون و کلی گرم باهاتون سلام و علیک و احوال پرسی کنه!!!تو دلتون می گید که این بابا تا دیروز تو خیابون اگه منو می دید روش رو بر می گردوند حالا حتما یه کاری داره که اینطوری رفتار می کنه.شاید کارش رو انجام بدید و مشکلش رو بر طرف کنید ولی...
از طرف دیگه اگه یه دوستی داشته باشید که تو رفاقت و معرفتش شک نداشته باشید و بدونید که مشکلی براش پیش اومده قبل از اینکه خودش مشکلش رو مطرح کنه از جون و دل تلاش می کنید برای رفع اون مشکل.
اصل قضیه اینجاست که ما تا حالا چقدر تلاش کردیم که با خدا رفیق باشیم و فقط به خاطر خدا بودنش دوستش داشته باشیم.متاسفانه هر وقت مشکلی داشته باشیم یادمون می آد که خدایی وجود داره و دست به دامنش می شیم.
این نه فقط در مورد خدا بلکه در مورد ائمه هم مصداق پیدا می کنه.یه بزرگی میگه:یه روز رفته بودم جمکران و دیدم که خیلی شلوغه.با خودم گفتم کاش آقا اینجا بود و می دید که چقدر زائر داره.این بزرگ می گه تو عالم رویا دیدم که امام زمان داره میاد،دویدم جلو و گفتم آقا نگاه کنید چقدر مردم اومدند زیارت،چقدر زائر دارید.آقا خندید و گفت:اینها همه به خاطر خودشون اومدند.هر کدوم یه مشکلی دارن که اومدن اینجا.فقط اون پیرمردی که اون گوشه نشسته به خاطر خود ما اومده.
این داستان رو گفتم برا اینکه موضوع بهتر جا بیفته.کاش ایمانمون قوی تر از این حرف ها میشد.من مطمئنم اگه خدا رو به خاطر خدائیش دوست داشته باشیم و عبادت کنیم و به زیارت ائمه بریم فقط به خاطر منزلت و درجه ی خودشون،اگه یه مشکلی برامون پیش بیاد قبل از بیانش به کمکمون میان.
کاش می تونستیم از ته قلب داد بزنیم
خدایا
فقط به خاطر تو

 |+| نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:4  توسط رسول رئیس جعفری  | 
سلام

مثل اینکه قسمت شده ما هر دوشنبه آپ کنیم.به خدا سرم خیلی شلوغه.دارم کارای تسویه حساب دانشکده رو می کنم،از طرفی هنوز یه خرده کار داره تا نمره هام به حد قبولی برسه که باید اونم حل کنم.ولی قول می دم زود زود آپ کنم.

تو پست قبلی هم گفتم که هدف من فقط ایجاد سوال تو ذهن مخاطب هاست نه جواب دادنش،چون من نه سواد جواب دادن رو دارم نه لیاقتش رو،ضمن اینکه هر کی باید خودش به حقیقت واقعی برسه.

با این مقدمه می خوام دوباره به همون بحث حاشیه ها بپردازم.سوالی که مطرح میشه اینه که شما ها درجه و رتبه ی یه انسان رو بعد از ۱۴۰۰ سال از کجا تشخیص می دید و از کجا می فهمید این آدم بزرگی بوده یا ادم پستی؟؟؟

ببینید الان بیشتر دلایل و مدارکی که تو کتب دینی و بالای منابر ارائه میشه برا حقانیت علی و فاطمه دلایلیه که به نظر من ماورائیه.بیشتر احادیث قدسی و آیات و روایاتی ازقرآن و پیامبره که شاید برا ماها قابل قبول باشه ولی برا یه عده دیگه مدرک محکمی محسوب نمیشه.به طور ساده تر اینکه مدرک محکمه پسندی نیست.من خودم دوست ندارم علی رو بزرگ بدونم یا فاطمه رو الگو بدونم برا اینکه تو روایت اومده.مطمئنم تو وجود اینا چیزایی وجود داشته که شایسته ی این مقام شدند.

به عقیده ی من اینها تو عمل یه خصوصیاتی داشتند و یه کارایی می کردند که اونا رو برتر کرده.منظورم کرامت و معجزه نیست.

من نمی تونم قبول کنم علی عالمترین انسانها بوده چون از پیامبر روایت داریم انا مدینه العلم و ....

من میگم باید بزرگی علی رو از طریق اثار باقی مونده ازش شناخت.خطبه ها و نامه های علی بن ابیطالب منو قانع می کنه که اون قطعا عالمترین انسان ها بوده!!!

خطبه ی فاطمه در مسجد النبی که نشون میده فاطمه از لحاظ علمی و معرفتی شاخص زنان عالمه نه احادیث روایت شده.

شجاعت و قدرت و استقامت علی بن ابیطالب زیر در خیبر نشون داده نمیشه چون به هر حال انسان های نیرومند تری قطعا در دنیا اومدند.استقامت و قدرت علی در سکوتش اثبات میشه.در اینکه حقی از تو خورده بشه و تو در عین توانایی بنا به مصلحت سکوت کنی.

به هر حال تمام خصوصیات جسمانی و احادیث و روایات ذکر شده صحیح می باشد ولی باز هم تاکید می کنم که اینها حاشیه هایی هستند که بزرگتر از متن اصلی شده اند.

چنددرصداز ما نهج البلاغه یبا تامل می خونیم؟؟؟

چنددرصداز ما تفسیر قرآن رو می خونیم؟؟؟

چنددرصداز ماترجمه ی قرآن رو می خونیم؟؟؟

انسان ها باید تغییر کنند در مسیر صحیح.بین معرفت من و شما و انسان ۱۴۰۰ سال پش و کشاورز روستاهای دور افتاده و کسانی که از امکانات تحصیلی محروم بوده اند و...نباید تفاوتی معنی دار یافت شود؟؟؟؟   

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 14:46  توسط رسول رئیس جعفری  | 
سلام

هیچ چیز حتی کنکور هم نمی تونست من رو برا ۴روز زمین گیر کنه و از کار و زندگی بندازه.

اما امان از سنجی...همه ی ۱۳۷ واحد لیسانس یه طرف این ۴ واحد سنجی یه طرف!!!!

اما به هر حال تموم شد و امروز آخرین درس دوره ی کارشناسی هم پاس شد(انشالله میشه!!!).

بریم سر بحث خودمون.ببینید هدف بنده اثبات یا رد نظر یا عقیده ای نیست.هدف فقط به چالش کشیدن یه سری عقیده هاست که شاید برای ما خیلی بدیهی باشه ولی نقاط مبهم بسیار زیادی داره.

در زمینه ی نوع عزاداری و پاسداشت شخصیت بزرگان دینی علی الخصوص ائمه هم یک سری سنت هایی در جامعه وجود داره که به مرور زمان جزء لاینفک این برنامه ها شده.

به طور عمده مراسم های عزاداری به ذکر مصیبت اختصاص پیدا کرده و از فلسفه ی قیام و نحوه ی زندگی و نوع بینش سیاسی و ... هیچ سخنی به وسط نیومده.

به طور خاص اگر بخوام مثال بزنم می تونم بگم که شاید اکثریت شرکت کنندگان در مراسم های عزاداری سید الشهدا نحوه ی مبارزات و حتی رجز خوانی های شهدای حادثه رو حفظند ولی عده ی بسیار کمی از محتوای خطبه ی حضرت زینب در کوفه و شام خبردارند.

اگر هدف از اون قیام زنده نگه داشتن دین بوده باشه پس اصل قضیه همین خطبه ها و... بوده و ماجراهای شهادت اگر چه بسیار مهمند ولی حاشیه های جریانند.حاشیه هایی پررنگ تر از متن!!!

ادامه ی بحث رو با اجازه ی دوستان به بعد موکول می کنم چون خدائیش به اندازه ی ۵۰ واحد درسی این سنجی از من انرژی گرفت.

یا حق

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 15:52  توسط رسول رئیس جعفری  | 
سلام

دیشب با یکی از دوستان تو اتاق نشسته بودیم و درس می خوندیم!!!چون شب شهادت حضرت زهرا بود رادیو داشت مداحی پخش می کرد.دوستم برگشت و به من گفت حضرت زهرا چرا باید الگوی زنان عالم باشه.مگه چه کار خاصی کرده.من یه خرده تعجب کردم و ازش پرسیدم جدی میگی؟؟؟

راستش رو بخواهید جا خورده بودم.یه خرده خودم رو جمع و جور کردم و گفتم منظورت چیه؟؟؟!!!

دوستم گفت ببین حضرت زهرا زن بزرگی بوده،پدرش پیامبر خدا بوده،شوهرش امام علی بوده،فرزنداش هم حسنین بودند.یه همچین آدمی باید آدم بزرگی باشه ولی الگو نه؟؟؟

یه خرده فکر کردم و با خودم گفتم چی جوابش رو بدم؟؟؟

حالا این بمونه که من چی جوابش رو دادم ولی الان که دارم با خودم فکر میکنم می بینم که اصلا تو جامعه ی ما سعی نشده تا اصل موضوعات پیش اومده بعد از رحلت پیامبر و دلایل اون شفاف و روشن بشه.چسبیدیم به یه سری فرعیات و از اصل قضیه غافل شدیم.

هنوز هم وقتی به یه بچه شیعه میگن چی میدونی از اون قضایا و حرفتون چیه و اصلا مشکل شما با عمر و ابوبکر و اهل تسنن چیه یه سری اتفاقاتی رو میگه که حواشی قضیه بوده.

مداح ها و منبری های ما هم که قربونشون برم فقط میخوان اشک مردم رو دربیارن حالا به هر قیمتی.

تو پست های بعدی می خوام یه خرده به این قضیه بیشتر بپردازم.

حیف که این امتحانات دست و پای مارو بسته!!!

به این موضوع بیشتر فکر کنید. 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 17:34  توسط رسول رئیس جعفری  | 
 این شعر رو از وبلاگ یکی از دوستان که اتفاقا هم نام وبلاگ منه کپی کردم.

از پست بعد می خوام یه مبحث جالب و قشنگ رو شروع کنم و این شعر هم امیدوارم حسن ختام خوبی برا مبحث قبل باشه.

آقا اجازه مبحث امروز ما خداست


توضيح مي دهيد که جاي خدا کجاست؟


قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم


اصرار مي کند که کمي قبله سمت راست


من جمعه مي روم لب دريا ، کنار آب


آنجا نماز جمعه زلالست ، بي رياست


کاج هميشه سبز که بيرون مدرسه


استاد درس ديني و قرآن بچه هاست


آقا شما حقيرتريد از سؤال من


اين درس ، نان خشک سر سفره ي شماست


من ساکتم ، دبير به من صفر مي دهد


شاگرد تنبلي که حواسش پي خداست...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 21:43  توسط رسول رئیس جعفری  | 
سلام

ممنون از اینکه تو ایام فرجه هم فعالید.

تو کامنت های پست قبلی مطالب جالبی به چشم می خورد.هنوز بعضی ها راجع به این سیستم انگیزشی مشکل دارند.

مهدی شیخ حرف درست و خنده داری زده بود.مهدی میگه هنوزم وجود دارن آدمایی که این سیستم انگیزشی براشون کارایی داره.نیک خواه هم اشاره کرده به درجات عرفان و از اینجور حرفا و همایونی هم هنوز نمی تونه درک کنه که من نمی گم این چیزا تو بهشت و جهنم وجود نداره و ...

این پست شاید یه جورایی برا شفاف سازی پست های قبلیه.می خوام یه مثال بزنم براتون.

یادم میاد اون روزایی که من قرار بود برم مدرسه از اونجایی که بچه ی به شدت قانون گریز و شری بودم زیر بار نمی رفتم که برم مدرسه.بابای بیچاره ی ما یه روز منو برداشت برد پارک که باهام صحبت کنه.تو پارک یادمه که بابام از خوبیای مدرسه رفتن برام حرف می زد.بنده خدا می گفت اونجا بهت تغذیه میدن بخوری.دوستای جدید پیدا میکنی باهم بازی میکنید،نقاشی میکشید،شعر می خونید،خوندن و نوشتن یاد می گیرید و ...

من از بابام پرسیدم خوب خوندن و نوشتن به چه دردی می خوره؟؟؟

اون بنده خدا گفت:خوب میتونی خودت کتاب قصه هات رو بخونی(هر چند من همه رو پاره کرده بودم)

خلاصه گذشت و ما مدرسه رو به عشق این چیزا رفتیم.موقع کنکور کارشناسی و بعدها ارشد دیگه انگیزه ی من برا درس خوندن یه چیزای دیگه ای بود.اصلا خودم دوست داشتم که برم سراغ درس خوندن نه به خاطر چیزایی که تو دانشگاه بو بلکه به خاطر نفس خود عمل و ...

الان که دارم به گذشته فکر می کنم می بینم که اون چیزایی که بابام به من وعده داده بود که در عوض درس خوندن و مدرسه رفتن نصیبم میشه درست بود و ایشون دروغ نگفته بود ولی اون چیزا یه سیستم انگیزشی بود برا یه بچه ی ۶ ساله ی پشت ابتدایی!!!!!

در اصل اون چیزی که برا من در نتیجه ی درس خوندن حاصل می شد خیلی بزرگ تر و بیشتر و غیر قابل مقایسه تر بود.

بحث سیستم انگیزشی قرآن هم همینه.عرب جاهلیت چه می فهمید که قرب و رضای حق و آفریدگار یعنی چه؟؟؟به اون در ابتدای کار باید همین رو می گفتند ولی الان بعد از ۱۴۰۰ سال یعنی هنوز درک بشریت در همون حد مونده؟؟؟یعنی به قول مهدی هنوز بعضی ها در همون ابتدای کار موندند؟؟؟

تو پست قبلی هم یه جمله از علی بن ابیطالب براتون آوردم.اون حدیث نشون میده که حتی تو همون مقطع زمانی هم بودند کسانی که خدارو به خاطر خودش عبادت می کردند نه به امید بهشتش و از ترس جهنمش.

یا حق

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 20:3  توسط رسول رئیس جعفری  | 
سلام

داشتم به این فکر می کردم که چرا ما آدم ها عبادت می کنیم.چرا خودمون رو موظف کردیم که باید مثلا فلان کار رو بکنیم.چه انگیزه ای و یا بهتر بگم چه سیستم انگیزشی این وسط وجود داره؟؟؟

بحث سیستم انگیزشی پیش اومد خوبه که این نکات رو برا دوستانی که به بنده سر این قضیه گیر داده بودند روشن کنم.

مگه تو قرآن نیومده که هرکس خدا رو عبادت کنه و به دستوراتش عمل کنه جاش تو بهشته و از درختانی که جوی های شراب از زیرش می گذره بهره می بره و هر وقت که اراده کنه حوریان بهشتی لم یطمثهن قبلهم انس ولا جان در اختیارش قرار می گیره و اگه نافرمانی کنه جاش تو آتش جهنمه و چوب نیم سوخته...!!!

اینارو صدبار تا حالا شنیدید و بهتر از من بلدید.دادو فریاد من اینه که بابا این سیستم انگیزشی بوده برا اعراب بوالهوس جاهلیت و احمقانه ست که بعد از ۱۴۰۰ سال هنوز ملت رو به خاطر بهشت دعوت به خدا بکنیم و ...(همون کاری که هنوز هم تو جامعه ی ما داره انجام می شه).

در حق قرآن و پیامبر و ائمه کمال کم لطفیه اگه سعی نکنیم تعالیم دینی رو به اقتضای زمان و مکان به روز بکنیم.

هنوزم بالای منبرها و تو کتابای ما ملت رو از مار و عقرب و آهن مذاب می ترسونند و به حورالعین بشارت می دند.

برا اینکه بحث بهتر جا بیفته یه گوشه از سخنان علی بن ابیطالب رو از نهج البلاغه براتون نقل می کنم.

بندگان خدا بر سه قسم هستند:بخشی خدا را عبادت می کنند به خاطر ترس از آتش جهنم و برخی به خاطر بهشت و عده ای به خاطر خشنودی و کسب رضای او.عبادت گروه اول همچون عبادت بردگان است که از ترس مجازات خدا را عبادت می کنندو گروه دوم تجار هستند که به طمع بهشت بندگی خدارا می کنند اما گروه سوم آزادگانند زیرا که خدا را شایسته ی پرستش و بندگی دریافتند.

حالا خودمونیم افراد دور و بر ما بیشتر جزء کدوم دسته تقسیم میشن؟؟؟

ما خودمون جزء کدوم دسته ایم؟؟؟

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 20:44  توسط رسول رئیس جعفری  | 
سلام

مثل اینکه قسمت شده ما دیر به دیرآپ کنیم.

نظرات بچه ها رو خوندم.ممنونم از اینکه نظراتتون رو به طور صریح بیان می کنید.

یه خورده مطلب پراکنده شده.شاید به خاطر همینه که برداشت های متفاوتی از متن شده.

منظور من این نیست که قران به اقتضای زمان و مکان خاصی نازل شده و کارکرد خودش رو از دست داده.

بر عکس من معتقدم قران برترین کتاب هاست و متعلق به تمام قرون و اعصار ولی به شرط اینکه به  ترجمه ی تحت الفظی آیات نگاه نکنید و بتونید در هر عصر و دوره ای تفسیر مطابق با اون زمان و مکان رو از آیات داشته باشید.

می خوام بگم قرآن سخنی پویاست نه ایستا و باید توسط متخصصین دینی به روز بشه ولی متاسفانه دقیقا مشکل همینجا پیدا میشه.

دقیقا معتقدم هیچکس نمی تونه قرآن رو تحریف کنه ولی می تونه تفسیر غلطی از اون ارائه بده.

در مورد قرآن ترجیح میدم در موقعیت دیگه ای بحث کنم ولی دوست دارم بحث خداشناسی رو ادامه بدم.

تو پست قبل دوستی گفته بود تو داری خدارو به چالش می کشی.به قول همایون مکتبی خدایی که با حرف ما به چالش کشیده می شه که...

اما آره قبول دارم که داریم اعتقاداتمون رو به چالش می کشیم.اصلا از شک باید به یقین رسید.

به هر حال من احساس می کنم به قول دکتر سروش خدا آرمان مشترک بین تمام ادیان و مذاهبه.

همه به نوعی دنبال این آرمان و رسیدن بهش بودن.در اصل هم باید یه جورایی به خدا رسید.

به قول پرویز پرستویی تو فیلم مارمولک به عدد انسان های روی زمین راه برای رسیدن به خدا وجود داره.یه خورده رو این جمله دقت کنید.

اگه زود زود نظر بدید منم زود زود آپ میکنم.

فعلا همه ی دوستان رو به خدا می سپارم.

در ضمن برای این آبجی لیلای ما هم دعا کنید زودتر از کمند مصدومیت رها بشه و به تمرینات برگرده!!!

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 12:23  توسط رسول رئیس جعفری  | 

سلام

بعداز یه غیبت سه چهار روزه می خوام ادامه ی پست قبل رو بذارم.

اون دو تا کتابی که گفتم هر دو رو این نکته تاکید دارن که دین در بعضی مواقع خواسته یا ناخواسته ملعبه ی دست مبلغین خودش شده.

حالا خواستش چیه؟

خواستش اینه که خیلی وقت ها روحانیون دینی به عنوان ابزاری برای مشروعیت بخشی به حاکمان در کنار اونها قرار می گرفتند و چه بسیار داستان هایی که از جعل حدیث در اسلام نقل شده و چه بسیار فتاوای مصلحتی که از جانب همین افراد صادر شده.

اما نا خواسته اش چیه؟

ناخواسته اش که بیشتر تاکید بنده بر روی این نوع تحریفاته نوعی ناتوانی در برداشت صحیح از متون دینیه و به عبارت بهتر عدم توانایی در تطبیق این متون با اقتضائات زمان و مکانه.

دوستی در نظر خواهی مطالب قبل به من این ایراد رو گرفت که تو چرا گفتی خدا اون چیزی که تو قرآن میگن نیست؟؟؟

شاید من نتونستم منظورم رو خوب بیان کنم.منظور من دقیقا همون ناتوانی در برداشت بود.

حرف من اینه که خیلی از آیاتی که در مورد بهشت و جهنم گفته شده یه نوع سیستم انگیزشی بوده برا  اعراب بادیه نشین جاهلیت و نه چیز بیشتری.

من می گم ما باید این گفته ها رو بنا به موقعیت زمانی ومکانی تعدیل و به روز کنیم.

از موضوع اصلی دور شدیم.

فیلم رمز داوینچی هم در حالی که نکاتی داره که من قبول ندارم ولی یک نکته از این فیلم جالب بود.

تو فیلم نقش های اصلی فیلم معتقدند که تعالیم مسیح به مرور زمان و بر حسب مصالح شخصی توسط کلیسا تحریف شده ولی انجیل حقیقی هنوز هم دست کسانی وجود داره.

خلاصه رابطه ی اصلی این سه قسمت با هم اینه که هر سه بر نوعی تحریف در چهره ی واقعی دین تاکید دارن.

بعدا راجع به این مباحث بیشتر بحث می کنیم !!!!

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 8:57  توسط رسول رئیس جعفری  | 
سلام

 تو این دو هفته ی گذشته دو تا کتاب و داستان یک فیلم خیلی رو من تاثیر گذاشت.

اولیش کتاب سخن ها را بشنویم نوشته شده توسط دکتر اسلامی ندوشن بود.این کتاب رو دکتر طایی خودمون بهم قرض داد و تو صیه کرد حتما یه فصلش رو بخونم.

اون فصل هم ایرانی که می شناسیم بود.دکتر طایی می گفت من این فصل رو همیشه اولین جلسه ی کلاس اقتصاد ایرانم می خونم.

دکتر ندوشن تو اون فصل میاد و سه طاغوت بزرگی که همیشه بر سرنوشت ایرانی ها تاثیر گذاشتند رو معرفی می کنه.

اولین طاغوت همون حاکمان بودند(و البته هستند).

طاغوت دوم رو موبدان زرتشتی و بعد از اسلام روحانیون دینی معرفی می کنه.

طاغوت سوم هم به اعتقاد نویسنده خود مردم هستند.

تا اینجای داستان رو داشته باشید.

کتاب دومی که هفته ی پیش از دوستم آقای شریعتی قرض گرفتم باورهای عامیانه ی مردم نوشته ی حمید رضا شعربافیان بود.تو این کتاب یه سری از اعتقادات مردم ایران رو که با زندگی شون عجین شده بررسی و ریشه یابی میکنه.بخش چهارم کتاب انحرافات دینی در میان عامه نام داره و بخش پنجم هم تعصبات مذهبی در میان عامه است.

اینجای داستان رو هم داشته باشید.

اما اون فیلمنامه ای که گفتم اسمش هست رمز داوینچی.اینو باید بگم که فیلمش هم ساخته شد و مورد مخالفت کلیسای کاتولیک قرار گرفت.

این سه قسمت یه ارتباط قشنگی به هم داره که به علت طولانی شدن پست می خوام تو پست بعدی بررسیش کنم.

تو این چند روز اگه می تونید یه خورده روش فکر کنید!!!!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:14  توسط رسول رئیس جعفری  | 
با خودم فکر می کردم چطوری میشه به وجود خدا پی برد؟؟؟

اصلا خدا چیه؟کجاست؟چه جور موجودیه؟اصلا موجوده؟؟!!

اون چیزی که از خدا تو کتابای مدرسه نوشته بود خیلی موضع بالایی داشت.یعنی خیلی دورتر از اون چیزی بود که بتونه خدا باشه.

خدایی که اونجا تعریف شده یه مدیر مدبر خلاقی بود که تمام اجزاء هستی رو با یه نظم خیره کننده ای کنار هم چیده بود و چون هر مجموعه ی منظمی نیاز به یه خالق داره پس جهان با این عظمت حتما خدایی داره.

همین خدا جاهای دیگه یه موجود حسابگری معرفی شده بود که ناظر تمام اعمال ماست و دو تا فرشته گذاشته رو شونه های ما که اگه خلاف کنی برات عذاب می نویسه و اگه کار خوب بکنی حسنه.

اگه می خوایی بری بهشت باید کارای خوب بکنی و از ترس جهنم گناه نکنی.

اما من نمی دونم چرا نمی تونم خدا رو اینقدر مکانیکی قبول کنم.

نمی تونم خودم رو متقاعد کنم که برای رسیدن به حورالعین کار خیر انجام بدم و از ترس آتش سوزنده گناه نکنم.

من فکر می کنم خدا خیلی با اون چیزایی که که تو کتاب های دینی و قرآن نوشته و بالای منبرها می گن فرق می کنه.

نمی دونم.....

بعدا مفصل تر می نویسم.... 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 8:39  توسط رسول رئیس جعفری  | 

خيلي با خودم فكر كردم به عنوان اولين پست چي بنويسم كه به اسم وبلاگ بخوره و تا حدودي هدف نويسندگان وبلاگ رو نشون بده.

 

خلاصه متن زير رو كه نمي دونم كار كيه انتخاب كردم.اگه فكر مي كنيد وبلاگ در خور توجهي شده  به بقيه هم لينك بديد.ممنون.

 

گفتگو با خدا

 

در روياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم.خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟؟

 

من در پاسخ گفتم:اگر وقت داريد

.

خدا خنديد و گفت:وقت من بينهايت است.

 

پرسيدم چه چيز بشر شما را متعجب مي سازد؟

 

خدا پاسخ داد كودكيشان.

 

اينكه آنها از كودكيشان خسته مي شوند و عجله دارند بزرگ شوند و دوباره پس از

 

مدتها آرزو مي كنند كودك شوند.

 

اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورندو بعد پولشان را از دست

 

 مي دهند تا سلامتي شان را باز يابند.

 

اينكه آنها با اضطراب به آينده مي نگرند و حال خود را فراموش مي كنند بنابراين نه در

 

 حال زندگي مي كنند و نه در آينده.

 

اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند

 

 كه گويي هرگز نزيستند.

 

دستهاي خدا دستانم را گرفت و مدتي سكوت بين ما حاكم شد.من دوباره پرسيدم:

 

به عنوان يك خالق مي خواهي كدام يك از درس هاي زندگي را بندگانت

 

بياموزند؟؟؟

 

 

گفت:

 

بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد.

 

بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.

 

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه

 

 دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آنها را التيام بخشيم.

 

بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه به كمترين

 

 ها نيازمند است.

بياموزند كه دو نفر مي توانند به يك نقطه خيره نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند.

 

بياموزند كه كافي نيست ديگران را فقط ببخشند بلكه خود را نيز بايد ببخشند.

 

من با خضوع گفتم از شما به خاطر اين گفتگو ممنونم.آيا چيز ديگري هست كه

 

دوست داشته باشيد به بندگانتان بگوييد؟

 

 

خداوند لبخند زد و گفت:

 

 

فقط اينكه بدانند من اينجا هستم.....

 

 

هميشه....

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 8:49  توسط رسول رئیس جعفری  | 
 
  بالا